|
|
|
|
|
آه ... من چه قدر در خویشتن مانده ام که این چنین از عطر خویش سرشارم .
من همچو حلزون های منزوی در کنج باغها خانه به دوشم . کاشانه بر دوش می کشم کلبه ای چوبی با تمام خاطرات که سیاهند یا خاکستری یا تکه پاره ... مرا در یابید خرگوشکان دشت های بهت و آواز مرا بخوان با نام ای آنکه آشنایمی من تنهایم همچو بادی ولگرد در خیابان های یک طرفه ی عشق و مرموز همچو رشد گیاهی در فصلی بی ایمان بر خاکی مقدس ... |
||
|
|
|
|
|
زندگی یعنی اتاقی تهی از فریاد و گشوده بر هجوم تنهایی زندگی یعنی در آغوش کشیدن سکوت زندگی یعنی پیر شدن در اوج جوانی زندگی یعنی سیر شدن در اوج لذت بردن زندگی یعنی دم نزدن زندگی یعنی تباهی زندگی یعنی سبب ، سبب برای ویرانی زندگی یعنی یاس |
||
|
|
|
|
|
سلام
هر کی تونست تو موبایل خودش این متنو در کمتر از ۵۰ ثانیه بنویسه اسمشو تو بخش نظرات وارد کنه salam man nemidanam ke chera migooyand asb heivane najibist kabutar zibast va chera dar ghafase hichkasi karkas nist gole shabdar che kam az laleye ghermez darad |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
خورشید با پرتو هایی از زندگی بر زمین خسته از زندگی تابید و زندگی ای دوباره به زمین و زمینیان بخشید
خورشید بی آنکه ذره ای از وجودش را دریغ کند می تابید و می تابید و می تابید. و مردمان بی آنکه بدانند چگونه دوباره زنده اند بی آنکه خورشید را ببینند زندگی می کردند و خورشید باز می تابید و می تابید و می تابید هنگام غروب خورشید با چشمان سرخش که پر از اشک بود زمین را می نگریست در انتظار لبخندی بود یا دستی که به نشانه ی محبت یا تشکر به سویش دراز شود ولی زمینیان باز زندگی می کردند و خورشید را نمی دیدند خورشید رفت و ماه آمد ماه،این ماده ی معصوم ،نور سفید خویش را با تمام معصومیتش نثار زمینیان خفته کرد تا باز زندگی کنند ولی آنها باز هم ماه را نمی دیدند ماه هنگام طلوع خورشید در انتظار دستی برای محبت یا تشکر بود ولی زمینیان ماه را هم ندیدند . ماه رفت خورشید آمد ..... تا کی می خواهیم این نعمت ها را ببینیم و نبینیم تا کی می خواهیم از زندگی شکوه کنیم قدر آنچه خدا داده را نمی دانیم ما نا شکریم خداوند را عذاب می دهیم
|
||
|
|
|
|
|
حرفی به من بزن، تو که جز اندوه چیزی را نمی بینی ،
حرفی به من بزن، تویی که شب هایت بوی اشک می دهد، حرفی به من بزن ،تویی که دستانت اشنای گونه هایت است ، حرفی به من بزن، آیا آن کسی که این جسم آشنا را به تو بخشیده ، جز درک حس زیبای زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
|
||
|
|
|
|
|
می توان با بهانه ی ساده ای زندگی کرد ،باران
می توان با بهانه ی ساده ای مرگ را انتظار کشید،عشق می توان خدا را جست وجو کرد می توان خدا را یافت،در همین نزدیکی آری می توان خدا را در میان تکه پاره های نامه های عاشقانه یافت می توان خدا را در ابری یافت که می بارد می توان خدا را دید،دید خدا گنجشکی است که تکه نانی بر منقار دارد،پرواز می کند خدا انسانی است که شبها پای سجاده می گرید خدا علی است که سر در چاه می گرید خدا فاطمه است که با پهلوی شکسته از دنیا می رود خدا حسین است که تشنه لب از دنیا می رود خدا مهدی است که هست و می آید خدا،خداست خدا.......
|
||
|
|
|
|
|
فصل سرد از راه می رسد
ما در رشد سریع مکعبهای سیمانی گم شده ایم ما داریم خویش را روی زمینی که از نفس کشیدن باز مانده دفن می کنیم دستان ما دیگر در معصومیت خاک باغچه سبز نمی شوند و ما همدیگر را با نفس هامان آلوده می سازیم ما به نومیدی معتادیم،ما خوشبختی را غریبانه می نگریم و ما ،ما بودن خویش را میان ماهای زیادی از مردمان از دست داده ایم ما نخواستیم تا بتوانیم زندگی کنیم ما می توانستیم شاد باشیم با هم باشیم،زندگی کنیم ، نخواستیم و نشد ما داریم میمیریم روی زمین . ما انسان ها قدر خود را نمی دانیم و بی آنکه بدانیم از کجا و برای چه آمده ایم ،به جایی می رویم که نمی دانیم کجاست ؟ ما تباه شدیم ،آیا کسی دوباره سیب را از باغ انزوا خواهد چید ؟ آیا پرستو ها عاشقانه به سمت کلبه های خویش خواهند پرید ؟ آیا عشق خواهد زایید ؟ نه عشق مرده است و زمین دارد می میرد
|
||
|
|
|
|
|
من نمی خواهم همچو فرشتگان بر بال ابر ها سفر کنم
می خواهم پا بر خاک مقدس نهم می خواهم نسیم نوازشم کند می خواهم باد را در آغوش گیرم من دلم روی زمین می گیرد آسمان می خواهم می خواهم تا اوج با خویشتن تنها باشم من مردم نمی خواهم من نمی دانم که چرا مردم از شب می ترسند و هر که از شب نترسد قهرمان است خدای من آه خدای من چگونه می شود از شب از شبی این چنین آرام ترسید شبی که مردمان در سیاهی آن چهره ی منفورشان را پنهان می کنند شب ای شب معصوم آه ای شب معصوم
|
||
|
|
|
|
|
سلام
از همگی معذرت میخوام فقط اونی که اسمشو ننوشته بود خودشو معرفی کنه بازم واستون از اون پستای قبلی میزارم بای
|
||
|
|
|
|
|
salam salam
bazam man khoobin ? che khabara manam ke motad kardin zood zood miam vasatoon post mizaram oonam az noe moakhraf bebinin age didin kheili cherto pala migam mitoonin mano az web bendazin biroon khob ? khob arzam be hozooretoon ke man harfe khassi vase goftan nadaram faghat khastam begam salam va nazar bedahid baba montazeram az neveshtane id jeddan parhiz konid az nazar dadan be neveshtehaye chert mazoorim az noore cheshman ham badan pazirayi mishavad inam az neveshteye man chert boood mage na khob are hagh darin alan be salamatiye man az nazare ravani shak konin bazam mazerat age khastin delete konin bye bye
|
||
|
|
|
|
|
salam
man sonnat shekani kardam khastam injoori type konam age badetoon oomad nazar bedin az in be bad bazam farsi mizanam khob ? khastam shekaste piroozio be khodam tasliat begam va tarafdarash faghat ye nokte ke ma emsal pooze eshteghlalo zadim ma 3 shodim oona 4 ma jame hazfi boodim oona na hamin dar edame mikhastam ye noktaro begam oonam in ke darim motasefane too webblog maskhare bazi dar miyarim
nemidoonam hesse mane faghat harfayiro ke az ino oon gharz migirimo minevisim mikhastam hoshdar bedam shayadam man eshteba mikonam yani omidvaram faghat hamin bye
|
||
|
|
|
|
|
عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون، عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن ، عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل ، عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را ، عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر، عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر، عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم تو را ، عشق یعنی بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو، عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد ، عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند، عشق یعنی تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را ، عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را، عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی در میان برفها، عشق یعنی یاد آن روز نخست ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست، عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر، عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی آرش و تیر و کمان ....
|
||
|
|
|
|
|
• I asked God to take away my pain. |
||
|
|
|
|
|
آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت ،
و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند و ماهیان به دریاها خشکیدند ، و خاک زآن پس مردگانش را به خود نپذیرفت ، شب در تمام پنجره های پریده رنگ مانند یک تصور مشکوک پیوسته در تراکم و طغیان بود ، و راه ها ادامه ی خود را در تیرگی رها کردند ، دیگر کسی به عشق نیندیشید ، دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچکس دیگر به هیچ چیز نیندیشید |
||
|
|
|
|
|
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود ،
زندگی می گوید اما باز باید زیست،باید زیست،باید زیست ، انسان در تمام این سالها پیش نرفته، فقط فرو رفته، فرو رفته در مردابی از گناه و پستی و ذلت، انسان دیگر خلیفه ی خدا نیست ، انسان روی زمین دارد می میرد ، آری انسان شاید حتی لیاقت مردن را هم ندارد !!!!!!
|
||
|
|
|
|
|
تو تنها نیستی
این را برای کسی می نویسم که اندوه پرست است، هر شب زانوانش را بغل می کند و اشک غربت بر گونه هایش جاری می گردد، هر شب به یاد روز رفته بر باد می گرید و حسرت روز های گذشته را می خورد ، به آسمان می نگرد و گلایه می کند از خدا که چرا تنهاست؟! گوش کن !!! تو تنها نیستی آسمان را بنگر در شبی تاریک ،ستاره ای را خواهی دید که برایت چشمک می زند پس آسمان تنهایت نگذاشته زمین را بنگر، گیاهی را خواهی دید در تکاپوست برای سر از خاک بر آوردن از بهر تو، و تمام کاینات که برای تو در جنب و جوشند، و خدا که بالاتر از همه تو را می نگرد و می خواهد شکر نعمتش را به جای آوری و قدر عافیت بدانی و شاد زندگی کنی تا او نیز شاد دشود.
|
||
|
|
|
|
![]() اینم فروغ فرخزاد |
||
|
|
|
|
|
افسوس من با تمام خاطره هایم از خون، که جز از حماسه ی خونین نمی سرود و از غرور، غروری که هیچگاه خود را چنین حقیر نمی زیست در انتهای فرصت خود ایستاده ام و گوش می کنم :
نه صدایی و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی و نام من که نفس آن همه پاکی بود دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند.
|
||
|
|
|
|
|
آیادر این دیار کسی هست که هنوز از آشنا شدن با چهره ی فنا شده ی خویش وحشت نداشته باشد؟
آیا زمان آن نرسیده است که این دریچه باز شود؟ باز، باز ،باز ؟! و مرد، بر جنازه ی مرده ی خویش زاری کنان نماز گزارد؟! شاید پرنده بود که نالید ،یا باد در میان درختان، یا من که در برابر بن بست قلب خود چون موجی از تاسف و شرم و درد بالا می آمدم و از میان پنجره می دیدم که آن دو دست، آن دو سرزنش تلخ و همچنان دراز به سوی من، در روشنایی سپیده دمی کاذب تحلیل می روند و یک صدا که در افق سرد فریاد زد : خداحافظ |
||
|
|
|
|
|
عشق واقعا معجزه می کند
.وقتی می شنوید عشق لزوما انتظار نداشته باشید پسر و دختری جوان قهرمانان داستان باشند
.عشق در همه حال و در همه ی مکانهاست
.عشق نیرویی است شگرف که درون تمام موجودات نهان است
.عشق معجزه می کند
از وقتی به دنیا می آییم اویی که آوای نا گفته ی ما را شنید و خلقمان کرد نگران ماست
چون دوستمان دارد
به ما راه زندگی می آموزد
رسم عاشق بودن
ولی ما گاه فراموش میکنیم
که خیلی دین بر گردن داریم . از یاد میبریم که زندگانی مان را او به ما هدیه داده است
!اندکی بیندیشید
به اطراف خود بنگرید هر چه دارید از آن کیست.صادقانه پاسخ دهید
خدا
پس عشق واقعی که را سزاوار است
خدا
آری خورشید بی افول پروردگار عالمین است. اوست عشق لا یزال
اوست چشمه ی زلال
اوست صاحب خانه ی دل ها
پس فریاد کنید
خداوندا
دوستت می دارم |
||
|
|
|
|
|
مرد زير باران کوچه هاي بي کسي را بي ياور گز مي کند
در انديشه ي روز هايي است که دست در دستان کسي داشت که دوستش مي داشت
عشق ظرفی است بلوری در دستان کودکی بازیگوش که خیلی ساده حرمتش را می شکند
مرد فکر آن روز هاست
اشک در چشمانش حلقه می زند
و آن الماس های ثمین به خاطر کسی روی گونه هایش فرو می ریزد که هرگز مرد را به خاطر خودش دوست نمی داشت
مرد غرورش جریحه دار شد خالی از هر احساسی زندگانی دو باره ای آغاز نمود ولی با خویش پیمان بست تا زنده است طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکند
|
||