|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
می خواهم تا نیمه شب ها سر بر خاک در گاهت بسایم. می خواهم تا در دل شب تار عاشقانه و برهنه ، دل بر آستانت آرم . می خواهم تا جامه دران بر ساحت قدست اشک بریزم. می خواهم تا تنها بیایم تنها. می خواهم تا در خلوت با تو بگویم. می خواهم مستانه ببویمت، عاشقانه بخوانمت. و مجنون وار به معاشقه ات بنشینم. می خواهم به دیدارت آیم اما اگر زمانی توفیق نصیبم شود تنها نمی بینمت که قبل از دیدار دست به دامانت می آویزم و به جلالت سوگند رهایت نمی کنم الّا از این دارفانی رهایم کنی. به کبریائیت قسم چنگ به ریسمان رحمتت در می آویزم و رهایت نمی کنم تا رهایم نکنی.
|
||
|
|
|
|
|
سلام . (بازم یه داستان کوتاه . یه خورده طولانیه ولی خالی از لطف نیست)
تقدیم به تو که چراغ های جانمان در طوفان غربت هنوز برای تو روشن مانده اند و بدان امید که این چراغ ها به چهل برسند
چند سالي از فوت مادر ميگذشت. دخترك با پدر زندگي ميكرد؛ پدري مهربان كه براي او، هم پدر بود و هم مادر؛ آن قدر كه حتي لحظهاي جدا شدن از او هم، براي دخترك، خيلي خيلي سخت بود. پدر، چراغ فروش بود. او، روزها، براي فروختن چراغ فانوس، از خانه بيرون ميرفت و شب -وقتي هوا، تازه تاريك شده بود- به خانه برميگشت. دخترك هم، تمام روز را در خانه ميماند و قالي ميبافت. او - همين طور كه كار مي كرد- در خيال خودش با پدر حرف مي زد، براي او شعر ميخواند و قصّه ميگفت. با او درد دل ميكرد و از غصّههايش ميگفت. بله، دخترك، لحظهاي هم پدر را از ياد نميبرد. دخترك، يك كار ديگر هم ميكرد. او، هر شب - وقتي آسمان ميخواست تاريك شود- فانوسي روشن ميكرد، از اتاق بيرون ميآمد و فانوس را به درخت جلوي خانه آويزان ميكرد. بعد زير درخت مينشست و منتظر ميماند. آن قدر صبر ميكرد تا پدر از راه ميرسيد و با هم به خانه ميرفتند؛ امّا واي از وقتي كه پدر كمي دير ميكرد! آن وقت بود كه نگراني به جان دخترك ميافتاد. بلند ميشد، فانوس را از شاخه بر ميداشت و به دست ميگرفت. به اطراف نگاه ميكرد. به اين سو و آن سو ميرفت. تا جايي كه جرأت داشت، جلو ميرفت. پدر را صدا ميكرد. براي او دعا ميكرد. از خدا، سلامتي او را ميخواست. غصّه ميخورد و گريه ميكرد و خلاصه دلش آرام نميگرفت؛ امّا بالاخره پدر ميآمد، دخترك را در آغوش ميگرفت، نوازشش ميكرد و او را ميبوسيد. بعد فانوس را برميداشت و - همينطور كه دختر كوچك و مهربانش را بغل كرده بود- به خانه ميآمد. پدر و دختر، مهربانترين پدر و دختر دنيا بودند، درست مثل همهي پدرها و بچّهها! روزها، همين طور ميگذشت و ميگذشت تا اينكه زمستان سرد از راه رسيد. هوا خيلي سرد شده بود. سوز و سرما بيداد ميكرد. شومينهي هيزمي هر چه تلاش ميكرد نميتوانست خانه را گرم كند. پدر، صبحها، با لباس گرم از خانه خارج ميشد و وقتي برميگشت، دستهايش از سرما يخ زده بود! آن وقت دخترك، براي او چاي گرم ميآورد، كنار شومينه مينشستند و همين طور كه چاي ميخوردند از اتّفاقات روز صحبت ميكردند. زمستان فصل سختي بود؛ فصل سرما، فصل نگراني! يكي از شبها هوا خيلي سرد شد؛ آن قدر كه حتّي، بخار روي پنجرهها هم يخ بست. آن شب، تا صبح برف باريد؛ آن قدر كه همه جا سفيد پوش شد. دخترك، تمام شب رو به پنجرهي بخار گرفتهي اتاق نگاه كرد. او، حتّي لحظهاي هم خوابش نبرد. دلش آرام نداشت. نگران شده بود؛ نگران فردا، ميترسيد كه پدر در اين سرما بيمار شود؛ يا حيوانات وحشي به او حمله كنند و يا براي او، اتّفاق ديگر بيافتد. نميدانست بايد چه كند. به پدر چه بگويد. از او چه بخواهد! نزديك صبح شد. نگراني دخترك بيشتر و بيشتر شد. كم كم، وقت رفتن پدر ميرسيد. بايد چارهاي ميكرد. نور خورشيد، كم كم به ديوار خانه ميافتاد كه دخترك تصميمش را گرفت. با خود گفت: «از پدر خواهش ميكنم كه اين يك روز را به كار نرود. براي او ميگويم كه ميترسم و نگران هستم. شايد قبول كند و در خانه بماند. اين تنها چارهی من است.» هوا روشن شد. مثل هر روز، پدر به اتاق دخترك آمد كه بيدارش كند؛ اما با تعجّب ديد كه دخترش بيدار است. از سر و وضع او فهميد كه حال مناسبي ندارد. پرسيد: «دخترم، تو نخوابيدي؟!» دخترك با ناراحتي جواب داد: «نه.» پدر با تعجب پرسيد: «چرا؟» دخترك كه نميدانست از كجا شروع كند پاسخ داد: «خوابم نبرد.» پدر كه حالا نگران هم شده بود سؤال كرد: «چرا؟ مگر طوري شده؟!» دخترك كه حالا فرصت را مناسب ميديد گفت: «پدر، ميشود امروز در خانه بمانيد؟ هوا خيلي سرد است. طوفان هم كه ميآيد. برف هم خيلي زياد است. پدر، من ميترسم برايتان اتفاقي بيافتد. خواهش ميكنم نرويد!» پدر ناراحت شد. او نگرانتر شده بود امّا چارهاي جز رفتن نداشت. نميتوانست در خانه بماند. بايد ميرفت؛ امّا با دخترش چه ميكرد؛ سر او را روي پايش گذاشت. نوازشش كرد. با او صحبت كرد و از او خواست كه نگران نباشد و صبر كند. آنها خيلي حرفها با هم زدند. مدّت زيادي طول كشيد تا دخترك آرام شد و توانست با پدر خداحافظي كند. پدر كلاهش را پايين كشيد. شالش را به دور صورتش پيچيد. به طرف در رفت. در كه باز شد، سوزِ برف خانه را پر كرد. او به زحمت از در خارج شد و دخترش را به خدا سپرد. آن روز براي دخترك روز خيلي سختي بود؛ روزي پر از ترس و ناراحتي، پر از غصّه و گريه. دخترك از نزديك پنجره كنار نميرفت. تمام مدّت نگاهش به راه بود. فقط بخار شيشه را پاك مي كرد و چشم به راه ميدوخت. او حتّي خوردن نهار و بافتن قالي را فراموش كرد. او فقط پدر را ميخواست و بس. تنها كاري كه كرد اين بود كه خانه را تميز كرد تا پدر را خوشحال كند و براي آمادن او آمادهتر شود. شايد آن روز به اندازهی يك ماه طول كشيد. آن قدر طول كشيد تا خورشيد هم خسته شد و پايين آمد. آسمانِ گرفته و ابري، كم كم قرمز رنگ شد. دخترك آماده شد. آن روز سخت، رو به پايان بود. دخترك فانوس را برداشت. شعلهی كوچكي از شومينهي چوبي گرفت و به فانوس زد. فانوس روشن شد. دخترك پالتواش را پوشيد. شالش را پيچيد. دستكش هايش را دست كرد. فانوس را برداشت و به طرف حياط رفت. از لاي در، سوز سرما، به پوست نازك صورتش خورد. سردش شد؛ خيلي سرد! قفل در را باز كرد. دستش را به در چوبي گذاشت و آن را هل داد. در باز شد؛ امّا به سختي. باد، او را به عقب هل داد. آه، چه باد نامردي! دخترك به هر زحمتي خارج شد. برف هنوز به شدت ميباريد. همه جا سفيد شده بود؛ درختها، نردهها، در، زمين، همه چيز و همه جا سفيد بود. پاي دخترك در برفها فرو رفت. فانوس را محكمتر گرفت. انگار هوا، زودتر از شبهاي ديگر تاريك شده بود! دخترك ميترسيد؛ امّا محبّت پدر او را بيرون ميكشيد. به چند متري درخت رسيد. حالا تا بالاي زانوهايش در برف فرو رفته بود. دانههاي برف روي مژههايش مينشست و جلوي ديدش را ميگرفت. دخترك با تمام توان جلو ميرفت؛ امّا زور باد هم كم نبود. حالا او كنار درخت بود. فانوس را بالا برد. شاخههاي درخت پر از برف شده بود. دست كوچك دخترك، برفها را كنار زد. شاخهي يخ زده معلوم شد. دخترك فانوس را به شاخهي هميشگي آويخت. باد نميگذاشت درخت آرام بماند. فانوس به شدّت تكان ميخورد. باد تلاش ميكرد، شعلهي كوچك فانوس را خاموش كند؛ امّا شيشهي دور شعله مانع آن بود. انگار دل فانوس هم براي دخترك ميسوخت. عجيب بود! هر شب نور فانوس جاي زيادي را روشن ميكرد؛ ولي امشب چرا اين طور نبود؟ نور فانوس خيلي كم به نظر مي رسيد! برف و باد هم وضع را بدتر كرده بود. دخترك بيشتر ميترسيد! چند بار پدر را صدا زد. دلش به خدا اميدوار بود. جوابي نيامد. دو باره صدا زد. كسي چيزي نگفت. دخترك وحشت كرد. پس پدر كجا بود؟! بدنش ميلرزيد. دندانهايش به هم ميخورد؛ هم از سرما و هم از ترس. لبهايش هم از سوز سرما خشك شده بود. ديگر بخار دهانش هم گرماي زيادي نداشت. با نگراني به خانه برگشت؛ فكري به سرش زده بود. به انباري رفت. یك فانوس ديگر برداشت. آن را هم روشن كرد. بيرون دويد، به درخت رسيد. فانوس را بالاتر برد. به شاخهي ديگر درخت زد. حالا نور كمي بيشتر شده بود. «پدر، پدر»! جوابي نيامد. دو باره به طرف اتاق دويد. آه! درِ خانه باز مانده بود. باد شومينهی چوبي را خاموش كرده بود. خانه سردتر شده بود. دخترك به طرف انباري رفت. ديگر هيچ چيز برايش مهم نبود! دو چراغ نفتي ديگر برداشت. كبريت را پيدا نكرد. به حياط دويد. انگشتان دستش تقريباً يخ بسته بود. يكي از فانوسها را برداشت. به اتاق آمد نگرانياش، لحظه به لحظه بيشتر ميشد. اشك گرم روي گونههاي يخ زدهاش ميغلطيد. او هنوز منتظر پدر بود. پدر گفته بود كه ميآيد. به انبار رفت؛ چارهي بهتري پيدا كرده بود. فانوسها را يكي يكي روشن كرد. يكي، دو تا، سه تا، ده تا و هر چه فانوس بود را روشن كرد. اتاق پر از نور شده بود. بله، با اين كار حتماً پدر را پيدا ميكرد. يا لااقل پدر از دور چراغها را ميديد. شايد راه را گم كرده بود. دخترك بلند شد. دو تا از فانوسها را به دست گرفت. به حياط آمد. سرما كشنده بود! طوفان و بوران شديدتر شده بود. برف، تا كمر دخترك بالا آمده بود. از بين آن همه برف، رسيدن خيلي سخت بود؛ امّا او ميرفت. سرما را نميفهميد. خسته بود. گريه ميكرد. پدر را صدا ميزد. به اين طرف و آن طرف ميدويد. زمين ميخورد ولي باز بلند ميشد و ميدويد. صورتش پر از برف شده بود. لباس خيسش از سرما يخ بسته بود. آن قدر بين درخت و اتاق دويده بود كه جاي پايش روي برفها گود شده بود. او هر بار به اتاق ميرفت و با دو فانوس روشن برميگشت؛ آن وقت فانوسها را به درخت آويزيان ميكرد و باز به اتاق ميرفت. حالا ديگر هواي اتاق با حياط فرقي نداشت! بیچاره دخترك! او خسته و يخ زده بود. حال خيلي بدي داشت. كم كم بيحال و بيحالتر ميشد. گاهي هم با صدايي ضعيف پدر را صدا ميزد. ديگر حتّي قدرت راه رفتن هم نداشت. او تمام تلاشش را كرده بود و همهي چراغها را به حياط آورده بود. درخت پر از فانوس شده بود، پر از چراغ. دخترك بیچاره چهل چراغ نفتي را به درخت آويخته بود. دخترك از نفس افتاد. بدنش بيحس شد. همان جا، پاي درخت، روي برفها افتاد. پدر را صدا كرد؛ امّا با صدايي كه فقط خودش ميشنيد: «پدر، كجايي؟ چرا نميآيي؟ چرا جواب نميدهي؟ مگر خودت نگفتي برميگردم؟ مگر نگفتي زود ميآيم؟ مگر نگفتي انتظارت زود به پايان ميرسد؟! پدر ميدانم من را فراموش نكردهاي؛ امّا نميدانم كجا به دنبالت بگردم! نكند، نكند برايت اتّفاقي افتاده باشد! نكند بين برفها افتاده باشي و پايت شكسته باشد! بابا، هوا تاريك شده. آتش شومينه هم خاموش شده. بابا، خانه سرد است. دخترت هم بيحال شده. انگار دارد ميميرد! بابا، ببين چه قدر چراغ برايت روشن كردهام. ببين همه جا را پر از نور كردهام. بابا، خيلي دير كردهاي. خيلي صبر كردهام. نكند نميخواهي برگردي! بابا، بابا، تو كه نميخواستي به اين زوديها بيايي، چرا به من چيزي نگفتي؟! چرا مرا با خودت نبردي؟! من فرزند كوچك توام. بدون تو نميتوانم زندگي كنم. راستي فكر نكني نااميد ميشوم؛ نه؛ ميدانم كه ميآيي. ميدانم كه بر ميگردي. فقط ميترسم كه تا تو بيايي، من… ! بابا جان، درِ خانه را بستهام. هنوز هوايش بهتر از حياط است. همه جا را تميز كردهام؛ فقط براي تو! بابا جان، تو برگرد؛ اگر من هم نبودم عيبي ندارد. تو برگرد. در بیابان نمان؛ هوا سرد است. باباي مهربان، اين چراغها را ببين. اينها را براي تو زدهام. بابا راه را براي تو روشن كردهام. بابا جان، من تمام تلاشم را كردم. بيش از اين كاري بلد نبودم. بابا جان، …» دخترك چند لحظه از حال رفت. بيشتر تن كوچكش زير برفهاي سرد پنهان شده بود؛ فقط صورت و دستهاي كوچكش بيرون مانده بود . چند لحظهی بعد، چشمهاي بيرمق دخترك باز شد. به راه نگاه كرد. پدر هنوز نيامده بود. به چراغها نگاه كرد. لب هاي ترك خوردهاش را باز كرد و به آرامي گفت: «اي چراغها، اي فانوسها، شما به باباي من بگوييد كه تمام تلاشم را براي آمدنش كردم. شما بگوييد كه منتظر او بودم. شما بگوييد كه من، چهل چراغ براي او روشن كردم. شما بگوييد كه حتي بعد از مردن هم منتظر او هستم، شما …» پلكهاي دخترك دو باره روي هم نشست. برف لحظه به لحظه بيشتر ميشد. گونههاي دخترك، حالا كاملاً يخ بسته بود. او، روزي پر از انتظار را به پايان برده بود و حالا ديگر وقت استراحت بود!! كسي نميداند كه عاقبت دخترك چه شد؛ امّا چهل چراغ، به ياد انتظار او براي پدر مهربانش، روشن ماندند و نور افشاندند. از آن روز بعد، هر چهل چراغي و هر چلچراغي، نشانهاي براي انتظار شد:
انتظاري سخت و جان سوز ولي پر از تلاش! انتظاري براي مهربانترين پدر دنيا!
به امید ظهورش
همین ...
مسپا
|
||
|
|
|
|
|
"محمدرضا شجريان" استاد برجسته موسيقي ايراني، گفت: كساني كه مدعي موسيقي عرفاني هستند، شناختي از اين عرصه ندارند.
به گزارش ايرنا، وي در گفتگو با صداي آلمان افزود: موسيقي ذاتش عرفان است، ذات موسيقي عرفان است ، هيچگاه نفهميدم "موسيقي عرفاني" يعني چه؟ وي توضيح داد: همين قدر كه دف آوردند و سرشان را تكان دادند، شد موسيقي عرفاني! عرفان يعني شناخت، موسيقي شناخت ميدهد و يك موزيسين بايد بر اين مبنا كارش را دنبال بكند، يعني پيامي داشته باشد. شجريان ادامه داد: صرفا يك مقدار سر و صدا ايجاد كردن كه موسيقي نميشود. موسيقي بايد پيام داشته باشد، حالا يا پيام شادي و يا پيام غم و يا پيام حماسي، ميهني، عاشقانه و يا شكايت است و من تحت تاثير اين پيامها با زباني فارسي هستم. اين استاد موسيقي گفت: موسيقي و زبان در طول تاريخ و در هر سرزميني با هم ارتباط مستقيم دارد و لازم و ملزوم هم هستند. وي يادآور شد: هر زباني موسيقي خودش را دارد و آن موسيقي است كه معاني زبان را بيان ميكند و آن موسيقي را اگر از زبان بيرون بياوريم، زبان تفالهاي بيمعنا ميشود. شجريان تاكيد كرد: شعر وقتي در كتاب هست، زبان نيست، وقتي بيان ميگردد، به زبان تبديل ميشود، ما هم در كار موسيقي نهايت كوششمان اين است كه اگر زبان در موسيقيمان ميآيد، اين زبان بايد درست بيان بشود. وي افزود: ما درس گرفتيم و درس ميدهيم و عمل ميكنيم، شنونده وقتي از دهان ما شعر يا پيامي را ميشنود، اين پيام را درست به او بدهيم و موسيقياش را درست ارائه كنيم ، اين يك بخش از كار ماست. استاد موسيقي ايراني گفت: يك بخش ذات موسيقي است كه بايد موسيقي به بدون زبان هم پيامآور باشد و اگر موسيقي بدون زبان پيام نداشته باشد، اين موسيقي بسيار كارش خراب است و آن هنرمندي كه اين كار را ارائه ميكند، خيلي در كارش ضعيف است. شجريان تصريح كرد: هنرمندان توانا خيلي راحت ميتوانند بدون كلام، بدون نياز به كلام با موسيقي حرف دلشان را به جامعه و به دنيا بزنند. همچنان كه در يك فيلم يك آهنگساز وقتي موسيقي را روي يك فيلم ميگذارد، به اين فيلم جان و ارزش ميدهد و آن موسيقي را اگر از آن بگيريم، اين فيلم تاثيرش خيلي پايين ميآيد اما آن موسيقي است كه در درون فيلم ارزش صحنه را چندين برابر بالا ميبرد و موسيقي است كه وقتي كلام با آن ميآيد، به كلام جان و روان ميدهد و كلام را گويا ميكند و تاثير روي شنوندهاش ميگذارد. بهگزارش ايرنا، شجريان در ادامه گفتگو با صداي آلمان افزود: موسيقياي كه امروزه در غرب بنام موسيقي كلاسيك وجود دارد خيلي تابع ملودي و جمله بندي نيست و با هارموني و نت بازي ميكند. اين استاد موسيقي افزود: اما موسيقي ما تابع ملودي و جملهبندي است، مثل شعر كه بايد مفهوم داشته باشد. وي ادامه داد: موسيقي ايراني سه گام اضافه (ماهور، بيات اصفهان و همايون) بر موسيقي كلاسيك دنيا دارد كه همان مينور ماژور است. شجريان در پايان گفت: موسيقي در هر سرزميني پيام آن سرزمين و سروش مردمش است. اين سروشها هم بستگي به اتفاقاتي دارد كه در آن سرزمين ميافتد و موسيقي تابع شرايط زندگي و روحيهي مردمش است. وي افزود: هنرمند ميان مردمش زندگي ميكند و تابع آن شرايط است و آن موسيقي كه از دل آن بيرون ميآيد، پيامآور خواستهها و نيازهاي مردم است و موقعيت مردم را دارد. |
||
|
|
|
|
|
جدیدا یک ویروسی به دنیای رایانه عرضه شده که گفتم بدنیست شما هم از اون با خبر باشین این ویروس توسط KASPERSKY 7.0 آپدیت
شده (آخرین نسخه عرضه شده)هم قابل شناسایی نیست رایانه من به ویروس خطرناک گرفتار شد وبدبختانه من را حدود دو هفته بدون
کامپیتر شخصی کرد. برای رفع آن مجبور شدم FDISK کنم!!!!!!!!!!!!! (پارتیشن بندی کامل هارد) امیدوارم شما به این ویروس ناشناخته مبتلا نشوید!!!!!!!!!!!! |
||
|
|
|
|
عاشق بیچاره............
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟؟ گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی.....سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد.گفت :طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
|
||
|
|
|
|
|
سلام . سریع میرم سره اصل مطلب اینکه توفیق اجباری اسم یه فیلمیه به کارگردانی محمد حسین لطیفی . من چون هم آقای لطیفی و عوامل کارشو دوست دارم و از کاراشون خوشم میاد گفتم شاید بد نباشه راجع به یکی از کاراش مطلبی بذارم . آقای لطیفی کارگردان فیلم روز سوم (سینمایی) است که نامزد ۱۲ سیمرغ بلورین جشنواره فجر بود که ۴ تاشو برد که یکیش هم برا بازیگر نقش اول زن بود یعنی باران کوثری . باران تو این فیلم هم بازی کرده . این شما و این توفیق اجباری :
فیلمبرداری « توفیق اجباری » سیزدهمین ساخته ی محمد حسین لطیفی در بزرگراه یادگار امام تهران ادامه دارد . تاکنون بیش از ۷۰ درصد از فیلمبرداری به اتمام رسیده است . یکی از نکات جالب جدیدترین ساخته ی کارگردان فیلم « روز سوم » ٬ فیلمبرداری در خانه ی واقعی محمدرضا گلزار است . فیلمبرداری بخش های مربوط به منزل شخصی محمدرضا گلزار در تاریخ سه شنبه ۱۲ تیرماه به پایان رسید ٬ پس از آن گروه در خیابان شریعتی و پاسداران مشغول فیلمبرداری شدند ٬ هم اکنون نیز فیلمبرداری در بزرگراه یادگار امام تهران ادامه دارد . بازیگرانی همچون محمدرضا گلزار ، رضا عطاران ، باران كوثري ، بهاره رهنما ، نيوشا ضيغمي ، مجيد ياسر ، ليلا عباسي و نعيمه نظام دوست در مقابل دوربین کارگردان فیلم « عینک دودی » به ایفای نقش می پردازند . گروه همچنان نیز شب کار هستند . لوکیشن بعدی « توفیق اجباری » اتوبان نیایش است . تهیه کنندگی این کار بر عهده سید کمال طباطبایی است . .«توفیق اجباری» داستان بازیگری با نام رضا گلزار است که از همسر خود جدا شده است ٬ رضا و همسرش یکدیگر را دوست دارند اما برخی ارتباطات رضا باعث نارضایتی همسرش از او می شود . پیش از این قرار بود چند سکانس از توفیق اجباری در شمال کشور فیلمبرداری شود که فعلا تصمیم خاصی برای فیلمبرداری این سکانس ها گرفته نشده است . دیگر عوامل فیلم عبارتند از : كارگردان: محمدحسين لطيفي ، مديرفيلمبرداري: محمدرضا سكوت ، صدابردار: سيامك نيازي ، طراحي صحنه و لباس: محسن نوروزي ، طراح چهرهپردازي: محسن بابايي ، مدير توليد: مجيد ياسر
همین ...
مسپا |
||
|
|
|
|
سلام دوستان من زیاد وقت نمیکنم بیام ولی نظراتتونو میخونم. ازهمه ی کسایی که نظر گذاشتن ممنونم. شاید بعدا زیاد بیام
با فریاد می توان باد را مهار کرد با عشق می توان زندگی را آغاز کرد
اما هرگز نمی توان باد را..
جاودانه در زنجیر نگاهداشت
و عشق را در مشت فشرد
حقیقت را در عشق بجوییم
و فراموش نکنیم که...
با عشق آری و...
با هوس هرگز خوشبخت نخواهیم بود. |
||
|
|
|
|
|
"توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش اندازه گرفت؟"
سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود. يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه ي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.
نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.
دانشجو در پنج دقيقه ي اول ساکت نشسته بود و فکر مي کرد. قاضي به او يادآوري کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که چندين روش به ذهنش رسيده است ولي نمي تواند تصميم گيري کند که کدام يک بهترين مي باشد.
قاضي به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: "روش اول اين است که فشارسنج را از بالاي آسمان خراش رها کنيم و مدت زماني که طول مي کشد به زمين برسد را اندازه گيري کنيم. ارتفاع ساختمان را مي توان با استفاده از اين مدت زمان و فرمولي که روي کاغذ نوشته ام محاسبه کرد."
دانشجو بلافاصله افزود: "ولي من اين روش را پيشنهاد نمي کنم، چون ممکن است فشارسنج خراب شود!"
"روش ديگر اين است که اگر خورشيد مي تابد، طول فشارسنج را اندازه بگيريم، سپس طول سايه ي فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه ي ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسي ساده مي توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيري کرد. رابطه ي اين روش را نيز روي کاغذ نوشته ام."
"ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام."
"آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ي اضطراري داشته باشد، مي توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيروني آن را علامت گذاري کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم."
"ولي اگر شما خيلي سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص مخصوص فشارسنج براي اندازه گيري ارتفاع استفاده کنيد، مي توانيد فشار هوا در بالاي ساختمان را اندازه گيري کنيد، و سپس فشار هوا در سطح زمين را اندازه گيري کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهاي حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد."
"ولي بدون شک بهترين راه اين مي باشد که در خانه ي سرايدار آسمان خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج خوشگل بشود، مي تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را به او بدهيم!"
دانشجويي که داستان او را خوانديد، نيلز بور، فيزيکدان دانمارکي بود.
منبع: http://www.mentors. ca/bohr.html |
||
|
|
|
|
|
سلام . امروزه اونقدر ها سیم کارتو موبایل میفروشند که تقریبا هر کسی یه موبایل زده تو دستشو داره میره . از بچه ی ۸-۹ساله گرفته الی ماشاالله . الان دیگه یه ابزار شده موبایل و میشه گفت نداشتن موبایل الان کلاس داره نه ؟؟؟؟ من تصمیم گرفتم چند تا از موبایل ها رو با عکسشون براتون بزنم . شاید جالب باشه . من خودم که عاشق برند نوکیا هستم به همین خاطر فقط نوکیا میزارم . بازم اگه کسی از گوشی های دیگه هم خواست بگه رو چشم (احتمال زیاد بگین سونی اریکسون ) این شما و اینم موبایلها (اوه شرمنده تلفن همراه ها ) :
یه چند تا قدیمی
حالا یه خورده جدید تر
و اما موبایل های سری N نوکیا
و بالاخره آخرین گوشی سری N که به نسل جدید کامپیوتر هم معروف شده :
N۹۵
امیدوارم از این پست طویل من رازی شده باشین . در مورد هر موبایلی هم که اطلاعات بخواین در خدمتتون هستم (ترجیحا نوکیا باشه راحت ترم ) . به امید روزی پرپست .... ! همین ...
مسپا
|
||
|
|
|
|
|
مقاله قرآن و كامپيوتر توسط (دكتر رشاد خليفه) داراي درجه دكتراي Ph.D از دانشگاه آريزوناي آمريكاست كه با الهام از آيه 11 تا 31 سوره مدثر كه عدد 19 را كليد رمز اعجاز آميز بودن قرآن دانست. اينك ادامه مقاله: 1- اولين آيه قرآن « بسم الله الرحمن الرحيم » داراي 19 حرف عربي است. |
||