|
|
|
|
|
سلام بچه ها از روز شنبه به بعد دیگه سعی کنید بیشتر وقت بذاریم(به جمله دقت کنید) احساس میکنم یه کم کم فعالیت تر شدیم از همه ی شما میخوام که یه تنوعی در وبلاگ ایجاد کنید ( طرح مسابقه ای یا ... یه کار تازه) که دوباره وبلاگو شادابترش کنیم البته حق میدم همه دارن خستگی امتحاناتو رفع میکنن اما از روز شنبه به بعد دیگه تنبلی بسه دست در دست هم نهیم وبلاگ عاشقان سهندو کنیم آباد |
||
|
|
|
|||||||||||||||||
|
بچه ها چون من میخوام ایرانسل بخرم از این به بعد باید تبلیغ ایرانسل رو کنم.
مناطق تحت پوشش آذربایجان شرقی
تا تبلیغ بعدی.................................... |
||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
سلام . (ولادت حضرت فاطمه (س) مبارک باد )
شبی پسربچه نزد مادرش ، كه در اشپزخانه در حال پختن شام بود ، رفت و یك برگ كاغذ را به او داد. مادر دستهایش را با حوله ای تمیز كرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند . پسر با خط بچه گانه نوشته بود :
مامان ... دوستت دارم
تقدیم به همه مادران و مادر خوب خودم ... همین ...
مسپا |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
ایران در گذر جام ملتها
فوتبال نيوز : تیم ملی فوتبال کشورمان برای یازدهمین بار متوالی راهی پیکارهای جام ملت های آسیا می شود تا افتخار دیگری دراین عرصه نصیب فوتبال کشورمان کند.تیم ملی ایران که به همراه تیم های عربستان سعودی و ژاپن سابقه سه دوره قهرمانی در این مسابقات را دارد از جمله امیدهای کسب قهرمانی در چهاردهمین دوره این رقابت ها که تابستان سال آینده در چهار کشور ویتنام ، مالزی ، تایلند و اندونزی برگزار می شود نیز به شمار می رود. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
و باز هم سلام
و اینم آخرین نمره ی استخراجیهای عزیز . البته برا بچه هایی که با مهندس کمالی کارگاه داشتند .
امیدوارم راضی بوده باشید (هم از نمره ها هم از اطلاع رسانی نمره ها ) راستی یه خبر خوشی هم بدم در مورد نقشه کشی صنعتی که نمرات همه یک نمره افزایش یافته (همه به غیر یه بدبخت یعنی خودم که ۰.۲۵ افزایش یافته
همین .... (با تشکر از آقای مهرداد کریمی ورودی نیمسال دوم ۸۵ مهندسی شیمی )
مسپا |
||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
بازم سلام . تقدیم به صنعتی های عزیز : (نمرات درس استاتیک )
شماره دانشجویی نمره شماره دانشجویی نمره
همین ... (با تشکر از آقای مهرداد کریمی ورودی نیمسال دوم مهندسی شیمی )
مسپا |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
سلام . نمرات شیمی عمومی ۱ : (استاد : خانم اصغری )
نمرات بالا مخصوص بچه های ورودی جدید استخراجی بود . ۶ نفر هم که به غیر ما تو کلاس بودن نمراتشون به شرح زیره :
خدارو شكر همه قبول شدند و به مراتب بالاتر علمي راه يافتند با تشكر از خانم مهندس اصغري همين ....
مسپا
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
نمرات کریستالوگرافی که دیروز زده شده بدین قرار میباشد:
با اجازه ی احد جان:من امروز دانشگاهم رفتم نمراتو از خود استاد گرفتم همه ی نمرات نیم الی یک نمره افزایش یافته که من در جدول نمراتو اصلاح کردم. شماره دانشجویی نمره شماره دانشجویی نمره
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
روز مادر که پنج شنبه است بر همه ی مادران مبارک باد. راستی میخواین چی برای مادرتون بخرین؟؟ یادتون نره. |
||
|
|
|
|
|
سلام بچه ها دو روز اصلا به اینتر نت سر نزدم یه روز تو راه فرار از سهند
بودم یه روز هم مریض بودم .راستی نمی خوایین برای سلامتی من دعا کنین؟!!!!امیدوارم بتونم پست های خوبی تو تابستون براتون بزارم
|
||
|
|
|
|
|
سلام خدمت همه مهندسای مواد
عکس دقیقا مرتبط با موضوع
آقایون(خانوما) . با صلاح مشورتی که با بچه های صنعتی داشتیم و اونا هم قبلا در نظر داشتن تصمیم بر این شد که فردا یعنی دوشنبه ۱۱ تیر نمراتی که اساتید تازه اعلام میکنن رو بر اساس شماره دانشجویی تو همین وبلاگ بنویسم . برا بچه های صنعتی نمرات درس کریستالوگرافی و استاتیک (البته اگه نمرات رو داده باشن ) و برا بچه های استخراجی شیمی عمومی ۱ و کارگاه عمومی (بچه هایی که کارگاهشون با مهندس کمالی بود) . بنابراین فردا حوالی ظهر شاید بتونین چند تا از نمراتتون رو از طریق این وبلاگ مطلع بشین ... هدف ما جلب رضایت مشتریست (موادیون سهند ) در صورتی که عده ای از نمرات هم اعلام نشده باشن در اسرع وقت و پس از اعلام در همین جا میتونید ببینید . (البته ایشالا)
همین ...
مسپا (و عده ای دیگر) |
||
|
|
|
|
|
امسال: جنگل تاريخ كهن و عجيبي داشت. اما هيچوقت نشده بود كه حيوانات از چيزي ناراضي باشند و يا نگراني در دلهايشان راه بدهند. هميشه وضع به همان منوال گذشته بود. چيز ناراحت كنندهاي وجود نداشت. نيازي نبود هيچ حيوان به خصوصي به وضع مزاجي يا معاش خودش فكر بكند، همه چيز در حد مطلوب بود. سالها پيش، عدهاي از روشنفكران به رهبري يك كبوتر دور هم جمع شده و آييننامه اي تدوين كرده بودند، هرچند نيازي به آن نداشتند و عملاً دستورالعملهاي آن تنها بر كاغذ ماند و در رفتار جنگلنشينان تغيير حاصل نكرده بود. هرچيزي كه در عمل رخ ميداد به مراتب بهتر از آن چيزي بود كه در بند كلمات گرفتار شده بود. اما يك روز، فيل جوان كه از جنگل دوردست آمده بود و در آنجا چيزهايي آموخته بود سعي كرد حيوانات را با روشهاي جديد زندگي آشنا بكند. مثلا او ميگفت هيچ منعي براي ازدواج زرافه با خرگوش وجود ندارد و هيچ عيبي ندارد كه شير علوفه مصرف بكند. نظريات او جوانان را تحريك كرد اما پيرترها را برآشفته ساخت. روزي پلنگ پير سراغ فيل جوان ماجراجو رفت و پرسيد: «چطور ممكن است آن چيزي را كه سالها به آن عادت داريم به دست فراموشي بسپاريم؟ چطور ممكن است يك زرافه با يك خرگوش ازدواج كند؟ فرزند آنها چه موجودي خواهد بود؟» و فيل با لبخندي جواب داد:«زرافه و خرگوش نامهايي بيش نيستند. در فراي مرزها اين اختلافات كنار گذاشته شده. من سعي دارم اختلافهاي نژادي، طبقاتي و سليقهاي كه تنها بر عرف حيواني و گونه مخصوص به خود معتبر هستند را از ميان ببرم. من ميگويم اگر باور كنيم و ايمان بياوريم، همه چيز شدني خواهد بود. چه كسي ميگويد خرگوش زرافه نيست و چه دليلي وجود دارد كه زرافه خرگوش نباشد؟» حرفهاي فيل تنها تئوري بودند و در عمل چيز ديگري پيش ميآمد. به هر جهت، جوانان استقبال كردند و در يك شوراي بزرگ كه بيشباهت به يك سنا نبود قوانين جديد وضع شد. قوانيني كه در بر روي كاغذ عادلانه و منطقي بودند اما در عمل غريزه و تمايلات را سركوب ميكردند. آيين جديد در سنا راي اكثريت احراز كرد و قوانين جديد لازمالاجرا شدند. سال آينده: همه راضي بودند. البته اين ظاهري بود و روال همه چيز غير طبيعي مينمود. در جنگل موجودات عجيبي ديده ميشدند، كرگدنهاي خالدار، قناريهاي راهراه، سمورهاي يالدار، پلنگهاي سمدار، آهوهاي خرطومدار و غيره... هرچه ميگذشت شكل موجودات عجيبتر ميشد و براي شناسايي يكديگر ناگزير به انتخاب اسمهاي جديد و برگههاي هويت شدند. اينگونه بود كه سازماني شبيه ثبت احوال ايجاد شد. در آنجا هويت ميدادند و موجوديت را در لواي برگههايي عكسدار گم ميكردند. دو سال بعد: سنا تشكيل جلسه داد و قانون جديدي وضع شد. موجودات جنگل ديگر به طرز غير قابل تحملي بيشكل و ناموزون بودند. قانون جديد ازدواج سمدارها با خرطومدارها، راهراهها با فلسدارها، بالدارها با خالخاليها و غيره... را ممنوع ميكرد. براي اين قانون تبصرههايي نيز ايجاد شد مثلا اگر حيواني سم داشت و خالخال بود ميتوانست با يك خالخال كه بال دارد ازدواج كند و چيزهايي از اين قبيل. سه سال بعد: آنهايي كه بيشترين شباهت را به هم داشتند با يكديگر حزب تشكيل دادند و احزاب خود را در تشكيلاتي كه به پيشنهاد فيل پشمالو ايجاد شده بود و كميته نظارت بر فعاليتهاي حزبي نام گرفته بود ثبت كردند. آنها حق همه كاري را داشتند اما نمي توانستند به سنا و قوانين وضع شده ايراد بگيرند. اين موضوع باعث شد برخي از احزاب فعاليتهاي مخفي از سر بگيرند و بنابر اين سازمان امنيت به وجود آمد. البته اين سازمان تنها وظيفهاي كه نداشت ايجاد امنيت ساكنين جنگل بود. ناگفته نماند افرادي كه در هر حزب يك وجه مشترك داشتند براي شركت در حزب ممنوعيت داشتند و «پرولتاريا» خوانده شدند. چهار سال بعد: كودتا شكل گرفت. جنگل چند تكه شد و حيوانات بيشكل و ناموزون فقر و گرسنگي را تجربه كردند. در اين اوضاع شخصي كه از همه گرسنهتر بود عدهاي را هدايت كرد و سر به شورش و آشوب گذاشتند. نيمي از ساكنين در نزاعهاي به اصطلاح خياباني جان باختند و نيمي از جنگل در آتش جنگ سوخت. هر قسمت از جنگل اعلام استقلال كرد و براي خودش قوانين مخصوص به خود وضع كرد. هيچكدام از قوانين قادر نبودند وضع را به حالت اوليه برگردانند. درگيري ادامه يافت و در كنار مرزها همواره خونريزي وجود داشت. عدهاي از دلسوزان و روشنفكران به فكر چاره افتادند و در نتيجه سازماني به نام امنيت بينالمللي ايجاد شد كه حق داشت در امور داخلي هر قطعه دخالت بكند. اين سازمان به فكر يكپارچه كردن فرهنگها و عقايد حيوانات جنگل و همينطور واحد كردن ريخت حيوانات افتاد. بنابراين يك شكل واحد را ترسيم كردند، موجودي كه دو پا داشت و اسم اين موجود را انسان گذاشتند. همه با اصلاح ژنتيك و جراحيهاي متنوع خود را به انسان شبيه كردند. يك قرن بعد: انسانها قانون جديدي وضع كردند، مرزها را از ميان برداشتند و بوروكراسي را تقبيح كردند. روابط جنسي را آزاد گذاشتند و آزادي را نخستين ارزش در نظر گرفتند. برخي موهاي خود را مدل خروس زدند و برخي ارايشهاي عجيب مثل جانوران مختلف كردند. اين موجودات دو پاي يك شكل، در جنگلي زندگي ميكردند كه همه چيز به وفور يافت ميشد. همه راضي بودند و كسي به كار ديگري كاري نداشت. سازمانها و ادارات تعطيل شدند و همه زندگي بدوي آغاز كردند. جامعه ايجاد شده بود و فيل به فكر فرو ميرفت؛ وقتي يكي از آدمهاي جوان از سفري دوردست برگشت و خواست مردم را با تجدد آشنا بكند، فيل دستور داد در وسط جنگل گردنش بزنند. بعد از اين زندگي آرام شد. حزبي وجود نداشت، هرچه بود جنگلي بود كه حيواناتي يكشكل در آن زيست ميكردند. برتري و رقابت از بين رفته بود اما در عوض، همه خشنود بودند. كيفيت خشنودي تفاوتي نداشت و در سرنوشت بيتاثير بود. جنگل همان جنگل بود و چيزي كم و زياد نشده بود!
|
||
|
|
|
|
|
امین حیایی Amin Hayaee
>> اطلاعات بیشتر درباره امین حیایی
بیوگرافی و توضیحات:
بخشی از فیلمشناسی
نام: امین حیایی
تاریخ تولد: 1349
همسر نیلوفر خوش خلق (بازیگر سینما)
...............................................
- در دوران تحصیل به فعالیت در تئاتر پرداخت و پس از گرفتن دیپلم، ضمن خدمت سربازی در مرکز هنرهای نمایشی عقیدتی - سیاسی نیروی هوایی فعالیتش را آغاز کرد. در سال 1370 بازیگر یک تئاتر کودکان به کارگردانی ثریا قاسمی بود. در پانزدهمین جشنواره فیلم فجر نامزد دریافت جایزه بازیگر نقش دوم برای فیلم براده های خورشید شد.
- خیلی زمان برد تا بتواند به عنوان بازیگر نقش اول در فیلمهای سینمایی بازی کند. در اولین نقش آفرینی اش به عنوان بازیگر نقش اول در فیلم « سیب سرخ حوا » (1378) چندان موفق نبود.
- او در فیلم های سیروس الوند توانست خوش بدرخشد. در فیلمهای هتل کارتن، دست های آلوده و بخصوص در فیلم مزاحم که متاسفانه بازی زیبای امین حیایی با شخصیت پردازی ضعیف از دست رفت.
- او در سال 1381، رکورددار بود. شش فیلم با بازی او در سال 1381 در سینماهای تهران به روی پرده رفت: مزاحم، مانی و ندا، مونس، اثیری، رز زرد، بوی بهشت
- بازیهای متفاوت او در سال 1382: عروس خوش قدم و دختر ایرونی و در سال 1383 با فیلمهای « کما » و « مهمان مامان » نام او را به عنوان یک بازیگر توانا سر زبانها انداخت تا جایی که او به عنوان یکی از دو بازیگر برگزیده سال برای بازی در فیلم « دختر ایرونی » از جشن سالیانه ماهنامه دنیای تصویر تندیس حافظ دریافت کرد.
بازی کم نقص و تحسین برانگیز او در فیلم « زن زیادی » در جشنواره بیست و سوم فیلم فجر همچنان نشان از سیر صعودی او در زمینه بازیگری دارد.
فیلمهای سینمایی:
- دو همسفر (اصغر هاشمی - 1371)
- دو روی سکه (محمد متوسلانی - 1371)
- پرتگاه (بهرام ری پور - 1372)
- حامی (قدرت الله صلح میرزایی - 1373)
- براده های خورشید (محمدحسین حقیقی - 1375)
- هتل کارتن (سیروس الوند - 1375)
- بادام های تلخ (کاظم معصومی - 1376)
- دست های آلوده (سیروس الوند - 1378)
- سیب سرخ حوا (سعید اسدی - 1378)
- علف های هرز (قدرت الله صلح میرزایی - 1378)
- مونس (حمید رخشانی - 1378)
- تکیه بر باد (داریوش فرهنگ - 79/1378)
- مانی و ندا (پرویز صبری - 1380)
- مزاحم (سیروس الوند - 1380)
- اثیری (محمدعلی سجادی - 1380)
- رز زرد (داریوش فرهنگ - 1381)
- عروس خوش قدم (حبیب الله بهمنی - 1381)
- تب (رضا کریمی - 1381)
- دختر ایرونی (محمدحسین لطیفی - 1381)
- مهمان مامان (داریوش مهرجویی - 1382)
- کما (آرش معیریان - 1382)
- زن زیادی (تهمینه میلانی - 1383)
- شارلاتان (آرش معیریان - 1383)
- سرود تولد (علی قوی تن - 1383)
- پوکر (کاظم راست گفتار - 1383)
- آکواریوم (ایرج قادری - 1383)
- عروس فراری (بهرام کاظمی، 1383)
- ستاره ها (هر سه جلد - فریدون جیرانی، 1384)
- شام عروسی (ابراهیم وحیدزاده، 1384)
- چه کسی امیر را کشت؟ (مهدی کرم پور، 1384)
- تله (سعید اسدی، 1385)
- میهمان (سعید اسدی، 1385)
- اخراجی ها (مسعود ده نمکی، 1385)
مجموعه های تلویزیونی:
- آپارتمان (مجموعه، اصغر هاشمی - 1372)
- روزگار جوانی (مجموعه، شاپور قریب - 1377)
- همسایه ها (مجموعه، محمدحسین لطیفی - 1379)
|
||
|
|
|
|
|
سلام. من همونم یعنی آق سنا !!
وقتی از پشت پنجرهی داروخانه دیدم که یک نفر دارد با قفل ماشینم کلنجار میرود، ابتدا نزدیک بود بیاراده فریاد بزنم: «دزد! دزد!» ولی بعد فکر کرد با یک خیز خودم را برسانم به ماشین و خفت طرف را بگیرم و حالش را جا بیاورم. نسخه را در جیب فشردم و خودم را از داروخانه بیرون انداختم و پر شتاب به سمت ماشین دویدم. امّا هنوز چند قدمی به ماشین نرسیده، تصمیم گرفتم تمام تلاشم را برای حفظ آرامش به کار گیرم بلکه بهتر بتوانم دزد را گیر بیندازم و او را تحویل مقامات مربوطه بدهم. پس قدمهایم را کند کردم و با خونسردی و آرامش به سمت ماشین و دزد پیش رفتم. دزد بی آن که پشرفتی کرده باشد، همچنان اطراف را میپایید و با قفل کلنجار میرفت. حالا به یک قدمی او رسیده بودم و به راحتی میتوانستم به روی او بپرم، یا دست به دور گردنش بیندازم یا دستهایش را از پشت ببندم، یا مشتی حواله پهلوی او کنم، یا با ضربهی محکمی به پشت سرش او را بر زمین بیندازم... امّا ترجیح دادم که هیچ کدام از این کارها را نکنم. آرام و خونسرد در کنار او قرار گرفتم و پرسیدم: - مشکلی پیش آمده؟ دزد که سعی میکرد دستپاچگیاش را پنهان کند، گفت: - نه... فقط... در ماشینم باز نمیشه. قیافهاش به دزدها نمیمانست. هر چند که دزدها قیافهی مشخّصی نباید داشته باشد امّا ناشیگری و دستپاچگیاش نشان میداد که لااقل حرفهای نیست. قیافه و رفتارش به نحو فوق العادهای ترحّم برانگیز بود. آن قدر که ناچار شدم بگویم: - کمکی از دست من بر می آد؟ همچنان که به قفل ور میرفت، گفت: - نه متشکرم. کلیدش گم شده، دارم سعی می کنم با سیم بازش کنم. با خودم گفتم: عجب رویی! وهمچنان نگاهش کردم. ناگهان به ذهنم رسید، که همین مسیر را پیش بروم ببینم به کجا میخواهد برسد. به خصوص که هم دزد و هم ماشین در دسترس بود و جای هیچ نگرانی نبود. گفتم: «میخواین دسته کلید منو امتحان کنین؟» نگاهی به من کرد و گفت: - بد نیست. برای اطمینان قلبی گفتم: - به شرطی که اگر خورد منو تا یه جایی ببرین. دسته کلید را از من گرفت و گفت: - دعا کنین که بخوره. تا هر جا که شما بگین میریم. وقتی کلید را انداخت و راحت در باز شد، تازه به صرافت دسته کلید افتاد و پرسید: - شما خودتون باید ماشین داشته باشین. بیاختیار گفتم: «داشتم؛ ولی حالا فقط کلیدشو دارم.» و پرسیدم: - سوییچ روگم کردین یا فقط کلیدرو؟ گفت: «همهاش با هم بوده.» گفتم: «بگذارین سوییچ رو من امتحان کنم. دستم خوبه.» قبول کرد و ماشین با همان استارت اول روشن شد. گفتم: «اگه اجازه بدین من رانندگی میکنم.خیلی وقت نیست پشت ماشین ننشستم.» لحظهای مکث کرد و سپس گفت: «ترجیح میدم خودم بشینم.» گفتم: «هر طور میل شماست.» پیاده شدم. ماشین را دور زدم و رفتم طرف شاگرد. دزد پشت فرمان نشست و من یک لحظه با خودم فکر کردم که اگر گاز ماشین را بگیرد و برود، من دستم به کجا بند است؟ ولی آرامشی غریب بلافاصله این ذهنیّت را کنار زد و وقتی دزد، در سمت شاگرد را برایم باز کرد این احتمال کاملاً از بین رفت. سوار شدم و دزد که حالا راننده بود راه افتاد و پرسید: «کجا تشریف میبرید؟» گفتم: «سر قولتون هستین؟» گفت: «چرا که نه!» هنوز دستپاچه بود و با نگرانی به اطراف نگاه میکرد. گفتم: «خیلی نگران به نظر میرسین. انگارحالتون خوب نیست.» حالا به خیابان اصلی رسیده بودیم، گفت: - یه چیزی را نمیتونم بهتون نگم. گفتم: «خب بگین.» گفت: «میدونین چرا نگذاشتم شما رانندگی کنین؟» گفتم: «نه. از کجا بدونم؟» گفت: «آخه این ماشین دزدیه. دوست نداشتم شما گیر بیفتین.» احساس کینهام ناگهان فروکش کرد. در دلم گفتم: دزد هم اگر معرفت داشته باشد چقدر دلچسبتر است و به او گفتم: «حالا چرا دزدی؟» گفت: «نپرسید، همین قدرش را هم نمیدانم چرا به شما گفتم.» گفتم: «چرایش را من میدانم.» با تعجّب پرسید: «میدانید؟ شما؟» گفتم: «برای این که این کاره نیستید. بیتجربهاید. اوّلین بار است که دست به چنین کاری میزنید.» مبهوت شد. آن چنان که بی هوا چراغ قرمز چهار راه را گذراند و صدای بوق رانندههای عصبانی را در آورد. گفت: «این را شما از کجا فهمیدید؟» گفتم: «فهمیدنش مشکل نیست. بیتجربهتر از آنید که بتوانید ناشی گریتان را پنهان کنید.» و احساس کرد پردههایش مقابل من کنار رفته و بیلباس پیش روی من ایستاده. این را نگاه مبهوت و خلع سلاح شدهاش گواهی میداد. با سادگی نزدیک به بلاهت پرسید: - حالا شما را تا کجا برسانم؟ گفتم: «مهم نیست. شما راه خودت را برو. هر جا که مسیرم نخورد، پیاده میشوم. امّا جواب سؤالم برایم مهم است. چرا افتادی به دزدی؟» گفت: «دزد نیستم. قرار هم نیست دزد بمانم. از سر ناچاری به این کار رو آوردم و فقط همین یک بار.» گفتم: «اگر صاحبش سر میرسید چه کار میکردی؟» گفت: «برایش توضیح میدادم...» اشک درچشمهایش حلقه زد و بغض آلود ادامه داد: - ... میگفتم که بچّهام در بیمارستان است و برای خرج عملش درمانده شدهام. میگفتم که فقط به اندازهی خرج عمل میخواهم از این ماشین برداشت کنم. شاید به خاطر بیعرضگی پدرش جان بدهد. حرفش رابریدم: «بیعرضگی در دزدی؟» ماند. آن قدر که من فکر کردم هیچ جوابی برای گفتن پیدا نمیکند. امّا ناگهان بغضش ترکید. ماشین را کنار زد، ایستاد و در میان گریه جواب داد: - راستش را بخواهی بله. بیعرضگی در دزدی. من کارمند شهرداری بودم. کارمند جزء نه. مدیر بودم در یک بخش کوچک. تاب دیدن آن همه دزدی را نیاوردم. تحمّل نکردم. با رئیس رؤسا به هم زدم، دعوا کردم و بیرون آمدم. بیاختیار از دهانم پرید: - ازچاله به چاه. دزدی که بادزدی فرق نمیکند. عصبی شد آن قدر که فریاد کشید: - فرق میکند این چاه نیست. چاه آن جا بود. این جا من پیش خدا جواب یک نفر را باید بدهم نه جواب آن همه مردم را... گفتم: «حالا چرا سر من داد می زنی؟ من که مقصّر نیستم.» فروکش کرد و آرام امّا بغضآلوده و عصبی ادامه داد: - عذر میخواهم. این مدّتی که بیکار بودم، مریض شدم، عصبی شدم دچار افسردگی شدم. برای معالجهام، برای گذران آبرومندانهام همه زندگی مختصرم را فروختم و حالا... کلافهام. دست خودم نیست. گفتم: «اگه این ماشین مال تو بود چه کار میکردی؟» گفت: «باهاش کار میکردم. گذران میکردم. عیب نمیدونم. مهم نیست که چند سال پشت نیمکت دانشگاه بودم. مهم اینه که به اون دزد خونه برنگردم.» گفتم: «پس با همین کار کن. منم باهاش کار میکردم. لاستیکهاشو در نیار. حیفه. ماشین با برکتیه. از وقتی خریدمش جز آب و روغن و بنزین هیچی ازم نخواسته.» کم مانده بود سکته کند، گفت: - پ... پ... س... شما... گفتم: «بیخیال، اینم کارت ماشین که جلوتو نگیرن. هر وقت نیاز نداشتی، پارکش کن همون جا جلوی داروخانه سوییچ یدک دارم. میآم میبرمش.» گفت: - پس... خود... شما... گفتم: «فکر منو نکن. خدای ما هم بزرگه من هنوز به ته خط نرسیدم.» مرد سرش را گذاشت روی فرمان و من برای این که پشیمان نشود، اصرار نکند یا خجالت نکشد، سریع پیاده شدم و بینگاهی به عقب، خلاف جهت ماشین راه افتادم. *** چند شب بعد وقتی ماموران آگاهی، کارت ماشین در دست، جلوی در خانهمان سبز شدند اوّلین سؤالشان این بود: - مردی که چند شب پیش، پشت فرمان سکته کرده، چه نسبتی با شما داشته؟ و من مبهوت و بی اراده گفتم: - نسبت؟! آن مرد خود من بودهام.
پایان
آره قضیه از این قراره . ببینید مردم چیا میکشن !! خدا جون هر کی هر چی میخواد و به صلاحشه بهش بده . منم یه بندم اینو ازت میخوام . با خوب و بد بودنم کاری ندارم . فقط یه خواهش بود .... همین
مسپا
|
||
|
|
|
|
|
ابوبكر رباني اكثر شبها به دزدي رفتي و چندانكه سعي كرد چيزي نيافت. دستارخود بدزديد و در بغل نهاد. چون در خانه رفت زنش گفت: چه آورد هاي؟گفت: اين دستار آورده ام. گفت: اين كه از آن خود توست. گفت: خاموش تو نداني. از بهر آن دزديد هام تا آرمان دزديم باطل نشود. |
||
|
|
|
|
|
AL PACINO
هوئآآ...این تکیه کلام آلپاچینو در فیلم "بوی خوش یک زن۱" بود. این فیلم با هنرنمایی آل پاچینو برنده ی جایزه اسکار شد. موادیون عزیز اگه تابحال فیلم های آل پاچینو رو ندیدین نصف عمرتون بر باد...ولی نگران نباشید هنوز هم فرصت دارید چون نصف دیگه عمرتون مونده!!! فقط این نقطه رو تاکید می کنم که فیلمای آل پاچینو رو به زبان اصلی نگاه کنین چون ۴۰٪ اجرای زیبای آل پاچینو ، که بیننده رو مجذوب و مسحور خودش میکنه، به طرز بیان جملات و واژه ها و در کل لحن صحبت او بستگی داره (البته این نظر شخصی منه).
خلاصه من بخاطر ارادت خاصی که به آل پاچینو دارم این پستم رو به معرفی مختصر این سوپر استار اختصاص دادم :
به من نگو بیگناهی چون به شعورم اهانت میکنی
- در پدر خوانده -
الفردو پاچينو در سال 1939 در يك خانواده ايتاليايي تبار در نيويورك ديده به جهان گشود . او نيز از چمله بازيگراني است كه براي خروج از پشت ديوار بلند گمنامي و قرار گرفتن در جايگاه شايسته خود به يك اتفاق خجسته نياز داشت .
1. Scent of a woman
برای مشاهده ی عکس های بیشتر نشانگر ماوس رو ببرید رو "ادامه مطلب" و چپ کلیک کنید ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بچه ها
شاید میپرسین خوابگاه درحال حاضردرچه وضعیتیه؟ در جواب باید بهتون بگم که الان این جا خیلی سوت وکوره!! حدودا ۳۰-۴۰نفر تو خوابگاه موندن راستی فردا شنبه ست .احتمالا نمره یا نمره ها رو فردا میزنن. اما نترسین. من، اگه اومده باشه یا نه به شما خبرمیدم حتی تبریزی ها هم خودشونو نمیخواد تو زحمت بندازن وبیان. تاپست فردا صبح ............(البته رضا میدونم فردا روز زوجه اما فردا روز بحرانییه (راستی جمعه(امروز) روززوجه یا فرد؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)) |
||
|
|
|
|
|
بازم من با این پست اومدم آخ ببخشید سلام نکردم خدمت تمامی موادیون سلام عرض میکنم امیدوارم خسته نباشید
تشکر : بازم از همتون تشکر میکنم که باعث شادابی وبلاگ شدید تذکر:قبلا اینو گفتم بازم به صورت رسمی میگم از همتون خواهش میکنم که تو قسمت نظرات فقط نظرتونو در باره ی مطلب نوشته شده اعلام کنید نه درباره ی نویسنده ی اون مطلب !!! پس برا باره ان ام میگم قسمت نظرات برا اینه که شما نظرتونو در مورد مطلب نوشته شده بگید نه چیز دیگه ای (اگرهم خیلی مایلید که با هم حضوری آشنا بشید تو قسمت چت باهم قول قرار بذارید) چون مشاهده شده که تو بعضی از وبلاگها به خاطر این جور تیکه انداختنها در قسمت نظرات حتی روابطشون تو کلاس خط خطیه. رضا هم نتایج نظر سنجیو زده زین پس فقط روز های فرد پست میذاریم البته همه روزها نظر دادن آزاده تذکر بعدی و خیلی مهم این وبلاگ با وبهای شخصی که ما هر کدوممون برا خودمون داریم فرق میکنه ها اینم در نظر داشته باشید فقط تو یه موضوع خاص کار نکنید خسته کننده میشه بعضی ها فقط مطالب عشقولانه میذارن بعضی ها ... اما بعضی ها مثا رضا( نه به خاطر اینکه همکلاسیمه ها نه ) یا محمد سنا تو همه ی موضوعات کار میکنند و این باعث شادابی هم نویسنده میشه .هم تصوراتی که خواننده از نویسنده داره محدود نمیشه در ضمن تو قسمت نظرات سعی کنید یه جور نظر بدید که سازنده باشه
|
||