تبليغاتX
وبلاگ دانشجویان مهندسی مواد
دانشجویان متالورژي 85 دانشگاه صنعتی سهند تبریز
                               

                                                     السلام عليک يا بقيه الله  
  

                             آجرک الله یا بقیه الله (حرمین عسگریین) تخریب اول

 

 
آقا جان بازهم نفرت شیطان قنچيد
 بوی فتنه  بر مشام میرسد ......  
 لحظه ها لحظه هاي سختيست
آقا جان بغض گلويم ميفشارد
دل دگر تاب توان ندارد
ناله هايم دگر کفاف دل نمي دهد .....
آقا جان مصيبتها بسيارو ........  
چشم و دل ها منتظر ..... 
 آقا جان بي حرمتي ها تا به کي ؟ ........
آقا جان انتظار تا به کي؟ .......

آقا جان اين جمعه اميد بيشتر از پيش در دل دارم .....
انتظار تا به کی .......
سرداب را زدند ......
سرداب دل را چه میکنند؟ .......
آقا جان صبر را از شما می آموزم ..........
میدانم که انتظار نیز به سر می آید
منتظریم آقاجان ، منتظر ........
 
  
 

به امید ظهورش

 

 

                                                    مسپا

+ نوشته شده در  86/03/31ساعت 21:29  توسط پشمینه آذر  | 

باز شب پنجشنبه را به امید جمعه تحمل میکنم

ای عشق من ای سرور من ای نور دو دیده   ارباب  جمعه را با نام تو یاد گرفتم هر وقت نام جمعه می آید دوست دارم

زمزمه ی اناالمهدی ریتم ثابت نجوای من با عشقم باشد

                     یا ابا صالح المهدی ادرکنا

http://www.tbzmed.ac.ir/archive/emame%20zaman/emam.htmhttp://www.ksabz.net/paper.asp?AID=12262http://www.andisheqom.com/page.php?pg=mahdi

+ نوشته شده در  86/03/31ساعت 19:58  توسط   | 

 

سلام . سلامی به گرمی آفتاب ۳۱ خرداد ۸۶ (طولانی ترین روز سال )  (آقا رضا شرمنده دیگه )

اگه یادتون باشه یه مطلب گذاشته بودم در مورد حضور علی دایی در برنامه ی شب شیشه ای . همچنین اینو مطرح کردم که برنامه نود نرفته و .... (به اون مطلب رجوع کنید )

بالاخره آقا دایی از خر شیطون پیاده شد و به پر بیننده ترین برنامه ورزشی تشریف بردن ! حالا چجوری و با میانجیگری کیا الله اعلم !

خلاصه یه چند تا هم مطلب در باره ی همین برنامه نود تو ادامه مطلب گذاشتم . دیدنشون خالی از لطف نیست !

در این جا جا داره از آقای دایی تشکر کنیم که یه خرده غرورش رو کم رنگ تر کرد و به برنامه ۹۰ رفت !

اینم یه عکس از علی دایی و عادل جون خودم که مثلا ما با هم دیگه آخره رفیقیم :

 

(ادامه مطلب منتظر شماست ). همین ...

 

                                        

                                                                                            مسپا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/03/31ساعت 13:56  توسط پشمینه آذر  | 

با سلام خدمت تمامي عزيزان اميدوارم با سربلندي امتحاناتتونو پشت سر گذاشته باشيد

تشكر:از همتون بابت همكاري كه تو وبلاگ دارين صميمانه تشكر ميكنم و اميدوارم كه اين همكاريتون ادامه داشته باشه

تذكر:به همتون از همون اولا هي ميگفتم كه كلكل نكنيد ولي مثل اينكه شما ها دوست داشتين كه باشه اينم نتيجشه كه به بعضي از دوستا به قول خودشون توهين شده و كدورتي بينشون پيش اومده

ميخوام از همتون خواهش كنم كه هدفمونو از راه اندازي اين وبلاگ فراموش نكنيد . 

مثل اينكه بعضي ها هدف ديگه اي داشتن و به هدفشون رسيدن و ديگه نمي خوان اينجا فعاليت بكنن(الله يعلم)

خداحافظيي كه يكي از دوستان كردن : به نظرم اين دوستمون خيلي دل نازكتر از اين حرفا بود من فكر ميكردم يكي از اركان اصلي وبلاگن اما خوب ..... (البته درست هم فكر ميكردم)

 

+ نوشته شده در  86/03/30ساعت 23:59  توسط   | 

به مناسبت ۲۹ خرداد سالروز درگذشت دکتر شریعتی

دكتر علي شريعتي در سال ۱۳۱۲ در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دين بوده اند.... پدر بزرگ علي، ملاقربانعلي، معروف به آخوند حكيم، مردي فيلسوف و فقيه بود كه در مدارس قديم بخارا و مشهد و سبزوار تحصيل كرده و از شاگردان برگزيده حكيم اسرار (حاج ملاهادي سبزواري) محسوب مي شد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي (موسس كانون حقايق اسلامي كه هدف آن «تجديد حيات اسلام و مسلمين» بود) و مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود. علي حساسيتهاي لطيف انساني و اقتدار روحي و صلاحيت عقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود. علي به سال 1319 در سن هفت سالگي در دبستان اين يمين، ثبت نام مي كند، اما به دليل بحراني شدن اوضاع كشور ـ تبعيد رضا شاه و اشغال كشور توسط متفقين ـ  خانواده اش را به ده مي فرستد و پس از برقراري آرامش نسبي در مشهد علي و خانواده اش به مشهد باز مي گردند. پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در 16 سالگي سيكل اول دبيرستان (كلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانشسراي مقدماتي شد. در سال 31، اولين بازداشت علي كه در واقع نخستين رويارويي مستقيم وي با حكومت و طرفداري همه جانبه او از حكومت ملي بود، واقع  شد. در همين زمان يعني 1331 وي كه در سال آخر دانشسرا بود به پيشنهاد پدرش شروع به ترجمه كتاب ابوذر (نوشته عبدالحميد جوده السحار) مي كند. در اواسط سال 1331 تحصيلات علي در دانشسرا تمام شد و پس از مدتي شروع به تدريس در مدرسه كاتب پور احمد آباد كرد. و همزمان به فعاليتهاي سياسيش ادامه داد. كتاب «مكتب واسطه» نيز در همين دوره نوشته شده است. در سال 1334 پس از تاسيس دانشكده علوم و ادبيات انساني مشهد وارد آن دانشكده شد. در دانشكده مسئول انجمن ادبي دانشجويان بود در همين سالهاست كه آثاري از اخوان ثالث مانند كتاب ارغنون (1330) و كتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه (1328) به چاپ رسيد و او را سخت تحت تاثير قرار داد. در اين زمان فعاليتهاي سياسي ـ اجتماعي شريعتي در نهضت (جمعيتي كه پس از كودتاي 28 مرداد توسط جمعي از مليون خراسان ايجاد شده كه علي شريعتي يكي از اعضا آن جمعيت بود). آشنايي او با خانم پوران شريعت رضوي در دانشكده ادبيات منجر به ازدواج آن دو در سال 1337 مي گردد. و پس از چند ماه زندگي مشترك به علت موافقت با بورسيه تحصيلي او در اوايل خرداد ماه 1338 براي ادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود. در طول دوران تحصيل در اروپا علاوه بر نهضت آزاديبخش الجزاير با ديگر نهضتهاي ملي افريقا و آسيا، آشنايي پيدا كرد و به دنبال افشاي شهادت پاتريس لومومبا در 1961 تظاهرات وسيعي از سوي سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيك در پاريس سازمان يافته بود كه منجر به حمله پليس و دستگيري عده زيادي از جمله دكتر علي شريعتي شد. دولت فرانسه كه با بررسي وضع سياسي او، تصميم به اخراج وي گرفت اما با حمايت قاضي سوسياليست دادگاه، مجبور مي شود اجراي حكم را معوق گذارد. وي در سال 1963 با درجه دكتري يونيورسيته فارغ التحصيل شد و پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندش به ايران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواك دستگير شد. 

                             

پس از بازگشت از اروپا

پس از پنج سال تحصيل و آموختن و فعاليت سياسي، در اروپا، بازگشت به فضاي راكد و بسته جامعه ايران و آن هم تدريس در دبيرستان بسيار رنج آور بود، سال بعد (وي) پس از قبولي در امتحان به عنوان كارشناس كتب درسي به تهران منتقل مي شود و با آقايان برقعی و باهنر و دكتر بهشتي كه از مسئولين بررسي كتب ديني بودند، همكاري مي كند. ترجمه کتاب «سلمان پاك» اثر پروفسور لويي ماسينيون حاصل تلاش او در اين دوره است. از سال 1345 او به استاديار رشته تاريخ در دانشكده مشهد استخدام مي شود. موضوعات اساسی تدريس او را مي توان به چند بخش تقسيم كرد: تاريخ ايران، تاريخ و تمدن اسلامي و تاريخ تمدنهاي غير اسلامي. از همان آغاز روش تدريس، برخوردش با مقررات متداول در دانشكده و رفتارش با دانشجويان، او را از ديگر استادان متمايز مي كرد. چاپ كتاب اسلام شناسي و موفقيت درسهاي دكتر علي شريعتي در دانشكده مشهد و ايراد سخنرانيهاي او در حسينيه ارشاد در تهران موجب شد كه دانشكده هاي ديگر ايران از او تقاضاي سخنراني كنند اين سخنرانيها از نيمه دوم سال 1347 آغاز شد. مجموعه اين فعاليتها مسئولين دانشگاه را بر آن داشت كه  ارتباط او با دانشجويان را قطع كنند و به كلاسهاي وي كه در واقع به جلسات سياسي ـ فرهنگي بيشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. در پي اين كشمكشها و دستور شفاهي ساواك به دانشگاه مشهد كلاسهاي درس او، از مهر ماه 1350، رسماً تعطيل شد. از اواخر آبان ماه 51 بخاطر سخنراني هاي ضد رژيم، زندگي مخفي وي آغاز شد و پس از چند ماه زندگي مخفي در مهر ماه سال 1352 خود را به ساواك معرفي كرد كه تا 18 ماه او را در سلول انفرادي زنداني كردند؛ كه نهايتاً در اواخر اسفند ماه سال 53 او از زندان آزاد مي شود و بدين ترتيب مهمترين فصل زندگي اجتماعي و سياسي وي خاتمه مي يابد. در اين دوران كه مجبور به خانه نشيني بود؛ فرصت يافت تا به فرزندانش توجه بيشتري كند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از كشور فرصت يافت تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم كند. دكتر شريعتي نهايتا در روز 26 ارديبهشت سال 1356 از ايران، به مقصد بلژيك هجرت كرد و پس از اقامتي سه روزه در بروكسل عازم انگلستان شد و در منزل يكي از بستگان نزديك همسر خود اقامت گزيد و پس از گذشت يك ماه در 29 خرداد همان سال به نحو مشكوك درگذشت و با مشورت استاد محمد تقي شريعتي و كمك دوستان و ياران او از جمله شهيد دكتر چمران و امام موسي صدر در جوار حرم مطهر حضرت زينب (س) در سوريه به خاك سپرده شد.

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 12:43  توسط رنجبران  | 

l o v e :

 

L : lengeye to peyda nemishe

O : omrami

V : voojoodami

E : engar eshtebah shode...mesle inke inja ye webloge elmiye

                           

 

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 12:17  توسط نفیسی  | 

*زندگی *

زندگی یعنی مسیری رو به آب ، زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

زندگی یعنی سرای امتحان ، زندگی یعنی در ان عاشق بمان

زندگی یعنی کمی و کاستی ، زندگی یعنی دروغ و راستی

زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا ، زندگی یعنی ستم ، جور و جفا

زندگی یعنی سفر ، راهی دراز ، زندگی یعنی جهانی رمز دار

زندگی یعنی مهی در پشت ابر ، زندگی یعنی بلا و درد و صبر

زندگی یعنی دو روزی میهمان ، زندگی یعنی فریب میزبان ....

* عشق *

عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل

عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را

عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر

عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر

عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم تو را

عشق یعنی بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام

عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد

عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند

عشق یعنی تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را

عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را

عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی در میان برفها

عشق یعنی یاد آن روز نخست ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست

عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر

عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی آرش و تیر و کمان ....

و چه خوبه این همه عشق رو به خدا داشته باشیم که کسی جز خدا سزاوار عشق نیست ،چون الان همه به خاطر هوس به هم عشق می ورزند . بچه ها یادتون باشه هیچ کس لیاقت عشق شما رو نداره چون اگه داشت هیچ وقت ................ ( و در این نقطه چینها معنای زیادی هستش ).

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 10:57  توسط حسینی  | 

چرا وقتی که آدم تنها می شه

غم و غصه اش قد یک دنیا می شه
میره و یه گوشه پنهون می شینه
ارو مثل یه زندون می بینه
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه
غم می آد یواش یواش خونه دل در می زنه

یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل ، لب چشمه ، می نشستیم من و یار...
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب می زنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجبی پیرت می کنه
____________________

پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه ی دل و تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو می دونی

عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی
می خوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو می دونی
پنجره بسته می شه ، شب می رسه
چشام آروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره فردا می شه
مگه فردا چی می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی
+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 10:54  توسط حسینی  | 

 راز دست يابي به موفقيت و آرامش درون :

 

   راز اول : ذهن خود را براي پذيرش هر چيزي اماده سازيد ولي وابسته نشويد .

 

   راز دوم : تا زماني كه نغمه ي دل خويش را شكوفا نساخته اي آرام منشين .

 

   راز سوم : نمي توانيد انچه را كه نداريد به ديگران ببخشيد .

 

   راز چهارم : سكوت سرشار از ناگفته هاست .

 

   راز پنجم : گذشته خود را رها كنيد .

 

   راز ششم : نمي توانيد مشكل خود را با همان دستي حل كنيد كه آن را افريده است .

 

   راز هفتم : هيچ گونه خشم و رنجشي قابل توجيه نيست .

 

   راز هشتم : با خود به گونه اي رفتار كنيد كه گويي همان هستي كه ارزويش را داري .

 

   راز نهم : درون خويش را گرامي بداريد هرگز نمي توانيد از نيرويي كه شما را افريد جدا شويد .

 

   راز دهم : پرهيز از تمامي افكاري كه شما را ضعيف مي كند نشانه ي خرد و فرزانگي است .

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 10:42  توسط حسینی  | 

سلام بچه ها ( اعم از اعضا و مهمان ) :

بچه ها شاید ( البته شاید) این آخرین پست من تو این وبلاگ باشه

اگر بار گران بودیم رفتیم                               اگر نامهربان بودیم بازم رفتیم

بچه ها چن روزی بیشتر نبود که جز نویسندگان وبلاگ شده بودم

کلا توش مطالب احساسی و به قول بعضیا ( اونایی که از احساس بویی نبردن) به درد نخور مینوشتم البته اینم بگم به قول یکی از دوستام از کوزه همان برون تراود که در اوست حالا اینا هم همون فکرو در مورد من میکنن که خودشون به این حرفا لایق تر هستن امروز فهمیدم اون کسی که یه همچین نظراتی واسم گذاشته( تو پست تقدیم با عشق ) دلش از یه جا دیگه پره ... ولی دیگه نمی خوام بگم از کجا چون من دوس ندارم با آبروی مردم بازی کنم فقط میخوام بهش بگم لازم نیس خودشو به در و دیوار بزنه که ...

آخه چیکار کنم من روحیاتم اینجوریه البته قبلا اینجوری نبودم

یه سرس مسائلی واسم پیش اومد که اینجوری شدم

این عکس هم تقدیم به اونایی که نفهمیدن تو دلم چی میگذره و چی میخوام بگم :

ولی این مطالب باعث شد که بعضیا یه فکرای دیگه ایی در موردم کردن شاید این مطالب باعث شده یه سری سوء تفاهمهایی پیش بیاد

به همین خاطرم همین جا میخوام از همه چه اعضای بلاگ و چه اونایی که می اومدن فقط مطالبو میخوندن و می رفتن عذر خواهی کنم

احساس میکنم روحیات من با اعضای این بلاگ سازگار نیست به همین دلیل هم از این به بعد می خوام کارمو و نوشته هامو تو وبلاگ خودم ادامه بدم اگه واقعا دوس داشتین یه سر بهم بزنین و واسم نظر بذارین که خیلی خوشحال میشم آدرس وبلاگم هم واستون مینویسم

www.ghamkhoneh.blogfa.com

من تو این چن روزه که باهاتون همراه بودم خیلی چیزا رو فهمیدم اینکه :

* بعضیا هنوز ذهنشون اونغد ظرفیت نداره که فرق شوخی و جدی رو از هم تشخیص بده

* بعضیا از درک و لمس واژه و مفهوم عشق خیلی ناتوانند

* بعضیا اون عشق و دوست داشتن واقعی رو با عشق کوچه و خیابون اشتباهی میگیرن و کسایی رو که در مورد عشق واقعی حرف میزنن رو به ............. متهم میکنن

خلاصه روزی که اولین پستمو گذاشتم احساس میکردم اینجا جای خوبیه که ذره ذره از احساساتم حرف بزنم

توش درد و دلامو بنویسم

ولی بعضیا منو به یه چیزای دیگه متهم کردن

به همین خاطر میخوام بگم از همتون عذر خواهی میکنم و میگم که همه چیزایی رو که نوشتم به حساب شوخی بذارین

 

و اما آخرین سخن :

دیر زمانیست که دل من خون است     
دیر زمانیست که دل من                     
از کوچه ای به کوچه ای روان است    
تا شاید گم شده اش را بیابد                

دير زمانيست كه دلم هواي رفتن كرده

هواي گذر كردن از بودن ها و نبودن ها

دير زمانيست كه گرفتار رفتن ها و امدن هاي غريبي هستم
....                                                                                   

                                       دوستدار همتون : یکی که روزی واستون پستای عشقولانه میذاشت

                                    

+ نوشته شده در  86/03/27ساعت 21:4  توسط   | 

هواتو كردم دوباره اگر چه دوري از دلم .

كاش از اول ميدونستم واسه من موندني نيستي

دل تو پراز فريبه واست از جونم گذشتم .

حرمتو شكستي رفتي هنوزم غريبه نيستي.

 

كاش از اول ميدونستم كه تو هم تنهام ميذاري

تو بودي بود و نبودم اما نه..دوسم نداشتي.

 

بهش بگيند دق ميكنم دستاش تو دستام نباشه

تموم خاطراته اون نمك به زخمام ميپاشه.

بهش بگيند خاطرهاش آتيش به جونم ميزنه

تو لحظه هايه بي كسيم سهم من از تو دوري

اگه صدام در نميياد دلتنگي و صبوري

بگو تو هم دوسم داري بگو تو هم دلتنگم ميشي

من از خدا فقط ميخوام منو به اين دربدري عادت بده...............

+ نوشته شده در  86/03/27ساعت 20:40  توسط   | 

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/03/27ساعت 18:22  توسط رنجبران  | 

آسمان به سکوت پرشتاب خود ادامه می دهد.

سکوتی که انحنا را می شکند.

ستارگان ,فراموششان شده ,

سوسو بزنند!

تکه پنبه های کوچک

خسته و دلگیر ,به ماه مهربان تکیه زده اند.

اندیشه این است:

انتظار خورشید,تا کی؟؟؟

 

+ نوشته شده در  86/03/27ساعت 17:43  توسط نفیسی  | 

 

هی ... هی ....

سلام . از نوع گرم رضا رنجبران !! (برای اطلاع بیشتر به پستهای قبلی این حقیر رجوع کنید . قبلا از همکاریتان ممنون بودم . )

یه روز فرد دیگه از راه رسید و یه علافی مث خودم بازم پیداش شد !!

 

و اما اصل کاری :

آقا (خانوم) سرتون رو درد نیارم( ) سر امتحان فیزیک نه قبل امتحان فیریک ۱ :

من دیگه گذاشته بودم که حتما میفتمو بله دیگه میشم مث ... . (دور از حضور) .خلاصه جمعه ظهر مثلا ۲ ساعت خوندمو کلافه شدم عصر رفتم فوتبال (آخه کودوم ....... (روم به دیفال) عصر امتحان فیزیک میره فوتبال ) . خلاصه برگشتمو خوابیدم (این قسمتش جالب تر بود .۵ فصل از ۱۵ فصل خونده بودم و خوابیدم . خیلی بیخیال) . ولی به لطف زنگ موبایلم (نوکیا N80 ساعت ۱۲ بیدار شدمو حالا نخون کی بخون . چشتون روز بد نبینه . تا ساعت ۶ صبح به زور چایی بیدار موندمو عین ....... (بازم روم به دیفال ) درس خوندم ! - نه بابا کجا خوندم . حفظ کردم از نوع خفن - یه ۳۰ مین خوابیدمو راهی شدم به محفل علم و دانش . جایی که قرار بود بشه مقتل من ! یعنی من قرار بود فیزیک ۱ بیافتم . اصلا نمیتونستم قبول کنم ! خلاصه قبل امتحان بازم یه نگاهی کردمو حفظ کردم و یا علی ....

سر امتحان :

صندلی ۱۷ مخصوص آق سنا بود . سوالارو دادنو آق سنا حالش بد شد . روم به دیفال حالت تهوع تشریف آوردن سراغ بنده ! ولی به لطف نگاه آق رضا به زندگی امیدوار شدم  (آخه آق رضا ۲ ردیف جلوتر از من بود ) خلاصه هر چی حفظ کرده بودم نوشتمو ایشالا که قبول میشم ! بازم ولی هنوز ترس دارم از افتادن !  (فروتن دوست داریم ها )

بعد امتحان :

آق سنا رو یکی لطفا جمع  کنه !!! ولی اینجا هم به لطف همون موبایلهای تو اتاق نقشه کشی (همون جایی که میگم بیایین دست برد بزنیم گوش نمیکنید که ) حالم بهترشد چرا که به پیشرفت علم پی بردم ! آخه موبایل هایی که اونجا بودن همش خارجه ای  بود  .

خلاصه این بود سرگذشت یک امتحان من که تا حالا همچین نشده بودم

 

(نکته ی کنکوری : بچه ها طول ترم درس بخوانید تا این طوری نشید . قبلا از همکاریتان ممنون بودم )

 

همین ....

 

 

                                                                                          مسپا

+ نوشته شده در  86/03/27ساعت 17:30  توسط پشمینه آذر  | 

با اینکه من فقط مطلبای دلمو تو وبلاگم می نویسم

ولی حیفم اومد این عکسو که واسم می ل شده بود تو وبلاگم نذارم!!!

دله دیکه یه هو می بینی حیفش میاد.

+ نوشته شده در  86/03/27ساعت 13:59  توسط نفیسی  | 

تقدیم به  همه موادیا

+ نوشته شده در  86/03/27ساعت 13:52  توسط   | 

طرز تهيه زن:

 براي تهيه اين عنصر کافي است مقداري اکسيد اسکناس و نيترات پژو دويست و شش را در سولفات ويلا مخلوط کرده و دو کاخ طلاي ?? عيار به عنوان مهريه و کمي کلريد خواهش (همون التماس) به عنوان شيربها اضافه شود! پس از ترکيب اين مواد ، گاز عشوه و سولفور ناز متصاعد مي شود و بعد از ميعان به صورت عشق ، زن در خانه رسوب مي کند! بعضي از دانشمندان و متفکران معتقدند چنانچه مقداري از عصاره ء چرب زباني به عنوان کاتاليزور استفاده شود ، نتيجه کار بهتر می شود 

+ نوشته شده در  86/03/27ساعت 13:15  توسط نفیسی  | 

 يادمان باشد از امروز خـــطايي نكنيم.

 گرچه در خود شكستيم صدايــي نكنيم.

 يادمان باشداگر خاطرمان تنـــــها شد 

 طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم.

 دوستــــــان به خـــدا بي وفايي  نكنيد.

 بــــــا دل شكستــــه جـــــدايي نــكنيــد.

يــــا وفــــــــــــــا كنيد تا آخــر عـمـــــر

 يــــــــــا از اول آشنــــايي نــــكنـيــــــــــد

و اما چند کلمه حرف حساب:

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره.
يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره.
يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .
يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .
يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيري ....

 

اینا دیگه بخدا حرفای دلم بودن که یه روزی یکی با من این کارا رو کرده یه روزی تو گذشته خیلی دور خیلیییی دوررر...

نظر یادت نره (با توام هاا...) یعنی با همه تونم

+ نوشته شده در  86/03/27ساعت 11:34  توسط   | 

loo3-12.jpg

بچه ها ۲نیا رو هر جوری که نگاه کنن قشنگ می بینن

وای به حال بزرگترها

 

+ نوشته شده در  86/03/25ساعت 18:6  توسط نصرتي  | 

 www.loo3.com مي دوني فرق تو با گاو چيه ناراحت نشو هيچ فرقي ندارين

 www.loo3.com معشوقي از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟ عاشق جواب داد ...نه . پرسيد ... دلش ميخواد با اون باشه؟ باز جواب داد ... نه . ....اگه ترکد کنم گريه ميکني؟ .... نه . معشوق با چشمان پر از اشک مي خواست عاشق رو ترک کنه که اون دست معشوق رو گرفت و گفت: تو قشنگ نيستی بلکه زيبايي ... من نميخوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم ... اگه بري گريه نمي کنم ... ميميرم

 www.loo3.com انتظار مثل دریا میمونه هر چقدر جلوتر میری عمیقتر میشه .

 www.loo3.com چهارتا مورچه می رن حموم بعد 2تا میان بیرون اون 2تا چی میشن؟ می چسبن به صابون

 www.loo3.com مرد: وقتي دعوامون ميشه چرا عصباني نمي شي؟ زن : خودمو کنترل مي کنم . مرد: چه جوري ؟ زن : کاسه توالت رو مي شورم . مرد : چه ربطي با دعواي من و تو داره ؟ زن :آخه با مسواک تو مي شورمش

 www.loo3.com به یارو مي گن اگه يه ماشين پور از پول بهت دادن چي كار مي كني؟ميگه5000تومان مي گيرم خاليش مي كنم

 www.loo3.com توبه من بگو زشت ! من به تو میگم قشنگ ! بذار جفتمون به هم دروغ گفته باشیم

 www.loo3.com اگه یک روزی کسی دستتو گرفت و قلبت لرزید عجله نکن شاید بابا برقی باشه

 www.loo3.com با شور عشق ميخواستم خانه اي از كاه و گل بسازم ،اما تو كاه ها رو مثل گاو خوردي

 www.loo3.com زن به شوهرش میگه میخواهی دفتر یاداشتت باشم تا همیشه همراهت باشم.مرد:عزیزم سر رسیدم باش تا هر سال عوضت کنم.

+ نوشته شده در  86/03/25ساعت 18:1  توسط نصرتي  | 

 

دلم يه جاده می خواد , يه ماشين با يه راننده. مهم نيست مدل ماشينش چی باشه. مهم نيست جاده هه چه شکلی باشه , بيابون باشه يا جنگل. فقط اخرش معلوم نباشه, بی انتها باشه...

        دلم ميخواد سوار ماشين شم تو اين جاده برم جلو , باد بخوره تو صورتم, فقط برم, برم , برم...

        دلم ميخواد جاده خلوت باشه, کسی نبينتم تا بتونم خودم باشم, داد بکشم, زار بزنم...

        فقط و فقط اسم تو رو فریاد بزنم ...

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت 21:5  توسط   | 

 

... سلام ....

 ۳ تا از سوتی های برنامه عمو پورنگ  : ( خیلی باحالن . کاش زنده میدیدم اینارو )

 

- یکی از برنامه هاش بود که  این پسره (امیرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذار یه ماچ از لبات بگیرم و پورنگ هم سرخابی شد !  (بچست دیگه .  )

- یه بار  عمو پورنگ داشت مسابقه تلفنی اجرا میکرد. یه دختره زنگ زده بوده ، پورنگ بهش میگه بابا خونه هست باهاش صحبت کنم میگه هست ولی حمومه ، میگه مامان چه طور ؟ میگه مامانمم حمومه !!! (بچه ها دروغ نمیگن هیچ وقت )

- و اما سومی هم مسابقه تلفنی :
 عمو پورنگ :- الو ؟
 یه دختر : - الو ؟
- سلام
- سلام
- خوبي
- مرسي . عمو پورنگ ؟
- جانم ؟
- من خيلي دوستتون دارم
- منم خيلي دوستت دارم عزيزم . اسمت چيه ؟
- كتايون
- كتايون ؟ خوبي ؟
- بله
- كتايون ؟ من ازت سوال مي پرسم . تو بگو كتايون . باشه ؟
- باشه
- كي از همه بهتره ؟
- كتايون
- كي تو كارا به مامان كمك مي كنه ؟
- كتايون
- كيه كه مامان دوستش داره ؟
- كتايون
- كيه كه بابا وقتي از در مياد ماچش مي كنه ؟

- مامان

(چرا میخندی . بچه حقیقت رو میگه خوب ...  )

 

اینم یه عکس از حاج عمو پورنگ و بچه ها :

(یه عکس زده بودم از عکس حاجی بودن پورنگ  که روز اول نشون میداد ولی دیگه نشون نمیده شرمنده  )

به جاش اینو از پورنگ زدم :

ولی خداییش از هر چی بگذریم همچین فردی صدا و سیما تا حالا نداشته . همه تقریبا دوسش دارن . از بچه ۱ ساله تا n ساله ... . هر جا هست موفق باشه .

این گل هم تقدیم به عمو پورنگ (آقای داریوش فرضیایی ) :

 

                                     

                                                               مسپا

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت 17:17  توسط پشمینه آذر  | 

داشتم فراموشت میکردم ولی :

دوباره دیدمت بازم آتیش گرفتم ...

 

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت 16:42  توسط   | 

سلام امروز متن یکی از آهنگای شادمهر (!!!!!!!!!) رو واستون میذارم.

بهنظر من متن شعرای شادمهر از هر متن عاشقانه ای بهتره.

ضمنا سراینده این ترانه که کلکل نام داره "فرزاد حسنی" خودمونه (خیلی لازش بدم میاد)

 

متن ترانه کلکل از آلبوم آدم فروش

( نمیدونم چرا یهو یاد بانو هن افتادم !!!! )

 

بعد یه عمر همنفسی مثل غریبه ها میری

دعام همیشه پشتته تو کنج غربت نمیری

آبرو دارتم شدم تو اینهمه حرف و سخن

ببین چقد دوست دارم گریه داره احوال من

 

پشت سرت بد نمیگم رو به رقیبم نمیدم

هرچی میخای سیام بکن پرو تر از تو ندیدم

هرچی میگم درست میشه لجبازی هم حدی داره

آخر کلکلم باشه تو روی تو کم میاره

.

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت 13:55  توسط رنجبران  | 


عشـق مـيـان دو فـرد طــي چنـــدين مرحله متفاوت تكامل مي يـابد كه به مـنـظور بــقاي عشق هر كدام ازاين مراحل اهميت خاص خود را دارا ميباشد اين مراحل شامل:

مجذوب شدن، دلربايي، هوس (اشتياق مفرط)، صميميت و تعهد است:

1- مرحله مجذوب شدن
واكنــش مـثـبـت نسـبت به يك شخص است كه خود به دو مرحله تقسيم بندي ميگردد:

* مجذوب شدن فيزيكي :
هنگامــي روي مــــي دهد كه جـسم شمـا نــــسبت به يك شخص از خود واكنش نشان ميدهد. واكنشهايي همچون: افزايش ضربان قلب، افزايش درجه حرارت بدن، تعريق كف دستها و دلهرگي. اين مرحله سطحي ترين و ابتدايي ترين مرحله عشق ميباشد اما در عين حال يكي از قدرتمند ترين عوامل است.

* مجذوب شدن عاطفي :
هنگامي كه اوضاع و احوال مساعد و مطلوب باشد شكل ميگيرد. پس از آنكه شما از لحاظ فيزيكي مجذوب شخصي گرديد سپس باب گفتگو را با وي خواهيد گشود و اگر متوجه شديد كه اشتراكاتي با يكديگر دارا ميباشيد از قبيل سرگرميها، طرز تفكر، ايدئولوژي، شغل، تحصيلات، علايق و ديگر زمينه هاي مشترك سپس از لحاظ احساسي مجذوب يكديگر خواهيد گشت.

همچنين مجذوب شدن از لحاظ عاطفي حتي ميتواند در فقدان مجذوب شدن از لحاظ فيزيكي نيز به وقوع بپيوندد. در اين صورت پيوند و رابطه مستحكم تري ممكن است ميان دو فرد ملاقات كننده پديد آيد. زيرا پيشداوريها و پيش فرضهاي مبتني بر ظاهر فيزيكي ديگر وجود نخواهند داشت.

2-دلربايي
در اصل به عمل تلاش براي تاثيرگذاري و جلب توجه و نظر فردي ديگر توسط توجه متقابل و اهداي هدايا و غيره اطلاق ميگردد. دلربايي نيز دو قسم است:

دلربايي خودخواهانه و دلربايي غير خودخواهانه و با خلوص نيت.
* دلربايي خود خواهانه :*
هنگامي روي ميدهد كه شما اقدام به اعمال رمانتيك ميزنيد صرفا بمنظور منفعت شخصيي خودتان. مانند هديه دادن براي تحت تاثير قرار دادن شريك خود. در واقع شما دلربايي را بعنوان يك آلت و به عنوان معامله بكار ميبريد.

* دلربايي خالصانه : * هنگامي روي ميدهد كه شما تنها براي دلخوشي و لذت شريكتان دست به اعمال رمانتيك ميزنيد. شما نيز تنها از خوشحالي و لذت شريك خود ابراز خوشنودي ميكنيد.

دلربايي (و يا عشق) خودخواهانه خيلي زود به سردي گراييده و زايل ميگردد. اما دلربايي ( و يا عشق) عاري از هر گونه خودخواهي تداوم خواهد يافت. از آنجايي كه دلربايي و رمانتيك بودن يك عمل ميباشد بسياري از افراد كه مدت زيادي را با يكديگر گذرانده اند آن را به دست فراموشي ميسپارند اما با تلاش آگاهانه قادر خواهند بود شعله هاي آن را مجددا افروخته سازند.

3- مرحله هوس-اشتياق مفرط
آرزوي داشتن فردي، تا آن حد كه جدايي از آن فرد غير ممكن ميگردد. اين هنگامي است كه رابطه احساسي مبدل به رابطه فيزيكي ميگردد. اين مرحله بسيار حائز اهميت است. اين مرحله لحظه اي است كه رابطه به يك دو راهي منشعب ميگردد كه دو فرد ميبايد يكي از آن دو راه را براي ادامه مسير برگزينند: يك راه كه به تباهي مي انجامد و مسير ديگر كه به مرحله والاتر منتهي ميگردد.

4- مرحله صمیمیت
به يك ارتباط تنگاتنگ و بسيار نزديك اطلاق ميگردد. دو فرد افكار، عقايد، احساسات و روياهايشان را با يكديگر قسمت ميكنند. در يك صميمت حقيقي چيزي براي پنهان ساختن از يكديگر وجود نخواهد داشت. صميميت يك پديده ناگهاني نبوده بلكه يك روند تدريجي و پيشرونده ميباشد كه هيچگاه متوقف نميگردد. هرگاه صميميت در يك رابطه وجود نداشته باشد ممكن است آن رابطه براي مدتي دوام بياورد اما هميشگي نخواهد بود.

5- مرحله تعهد
به التزام براي صادق و وفادار ماندن به همسر خود در سراسر سختيها و خوشيهاي زندگي اطلاق ميگردد. اگر شما قادر بوده ايد تا اين مرحله از عشق پيشروي كنيد پس چرا ميخواهيد به همه چيز پشت پا بزنيد؟ به يكديگر گوش دهيد، با يكديگر سازش كنيد و به خاطر داشته باشيد كه براي دستيابي به اين مرحله و موفقيت مسير دشواري را پيموده ايد. بنابراين قدر جايگاه خود را بدانيد.
 

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت 10:29  توسط حسینی  | 

 

 اگر لذت ترك لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني


از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد

 عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

 روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب
روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام

 ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نمي‌رود اين آرزو مر

 گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

 آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد

 توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم

هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد

نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد

 گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم

 گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق
سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم

 از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

 آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران

 من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

 گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار

 غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي

 گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند

گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو

 صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط

 گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم

 غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

 دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست

 زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم

 تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

 بشنو از ني چون شكايت ميكند
از جداييها حكايت ميكند

 

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت 10:25  توسط حسینی  | 

نقاشی 2جانبه
+ نوشته شده در  86/03/24ساعت 10:17  توسط حسینی  | 

 

سلام .... آقا رضا شرمنده دیگه زیاد گرم نیست ! آخه ریاضی دادیمو خدا خودش به داد برسه ....

 وقت امتحاناتو خلوتی وبلاگ  . چه خبرا !؟؟ ! میبینم که ایشالا دارین ۲۰ ها رو جمع میکنین (بابا زشته تو دانشگاه ۲۰ گرفتن  )

نکاتی به درد بخور .... !  :

- آقا ۱ دقیقه دیر کردی !!!؟ اصلا نمیتونی بری تو . برو حذف کن !!! 

التماس میکنی . بابا فقط ۱ دقیقه !! میگه گناهه !! ( خطرناکه )

- آقا موبایل همراه نداشته باشی ها ییهو . تحویل بده !   (موبایل نه تلفن همراه )

- کارتت کو ... ؟؟ منو یه نیگا کن ببینم خودتی یا نه !!! ....  امضا بزن ... یه کم زود تر . بابا چشم !!!

- کیک هایی که من ندیدم کسی سر امتحان بخوره !!! پس میشه موقع خروج هم بدن ! میان سرو صدا میکنن !!! 

- به استادت نظر میدی  ولی حیف جای اسم نوشتن  نذاشتن  و الا .... 

 -آقا یه لحظه میای !!؟؟  اشکال جواب نمیدم .... خوب نده چرا کج نیگا میکنی !!!

- سرت رو که بلند میکنی ییهو چند جفت چشم نیگات میکنن !! بابا به خدا گردنم درد گرفت ....

- امتحان تموم میشه و همه میرن یه دور بزرگ میزنن میان جلو در ورودی (البته زرنگا دیگه حوصله ی این کار رو ندارن مث .... )

 

(یه نکته : همونجایی که موبایل ها رو میگیرن بعد امتحان زود بری خیلی دیدنیه . باید یه دست برد زد ... کی حاضره ؟؟    )

خوب ! همین دیگه ! گفتیم این وبلاگ یه تکونی بخوره !! .  همین ...

 

                        

                                                                                                     مسپا

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت 1:52  توسط پشمینه آذر  | 

+ نوشته شده در  86/03/23ساعت 18:0  توسط   | 

+ نوشته شده در  86/03/22ساعت 19:30  توسط جمال ريحان  | 

 

یه باغ پر از درختای میوه، پایینش یه جوی آب. کنار اب یه تک درخت بزرگ سپیدار بود! تو همه باغ همین درخت و دیدم که با بقیه فرق داشت! تک و تنها کنار اب، ساکت و اروم. قدبلند و استوار. حسودیم شد بهش.  دلم میخواست مثل اون باشم با اینکه تنهاست اما باز همونیه که بود

اما ما ادما تا میرسیم به تنهایی خودمونو میبازیم، انگاری کل دنیا رو سرمون خراب شده. اره مثالش همین من، تو، اونا.

اصلا تنهایی یعنی چی؟ یکی ولت کنه بره؟ همه برن از کنارت؟ همه بهت پشت کنن؟ همه که نه! خدا که همیشه هست باهامون! پس چرا میگیم تنها؟ مفهوم تنهایی چیه؟

چرا تا یکی از پیشمون رفت تمام زندگی، امیدو همه چیزمونو میبازیم؟! چرا نمیتونیم تنها مثل یه درخت باشیم؟

میدونی نمیدونم مثال خوبیه یا نه! :

درخت وقتی بهش اب و نور نرسه برگاش میریزه! یه کمیم میسوزه اما همینجوری محکم سرجاشه! امید داره تا یکی بش اب برسونه یا نور بهش برسه! وقتی اینا باز بهش رسید همون درخت خشک میشه یه درخت سرسبز!

اما یه گل رو تصور کن! بهش چند روز اب ندی! نور بهش نرسه، میمیره! پژمرده میشه! میوفته! نمیتونه مثل یه درخت دووم بیاره! امیدشو میبازه و تموم میکنه!

ما مثل کدوم یکی از ایناییم؟

میخوام فقط بگم دلم به هاله خودم و خودمون میسوزه که اینقد ضعیفیم، چرا نمیتونیم خودمون رو تغییر بدیم؟! یا شاید میتونیم اما خودمون نمیخوایم! چرا باید اینجوری باشیم؟ چرا باید اینجوری باشم؟!

همین ...

 

 

                                                                                                    مسپا

 

+ نوشته شده در  86/03/22ساعت 5:35  توسط پشمینه آذر  |